ای امان ِ من ،ای وای ! هی وای ...روزگاری شده واسم پیچ اندر پیچ ...

استرس امتحانای پایان ترم چنان سروته وجودم رو دربرگرفته که هرلحظه از شبانه روز  دلم میخواد چشمام رو می بستم و باز میکردم و روز 8تیر رو می دیدم!(8تیر تاریخ  آخرین امتحانمونه !)

چند روز پیش توی کوچه دانشگاه میخواستم ماشین دوستم رو از پارک بیارم بیرون تا سوار شه بریم خونه ، بعد یه ماشین هم از پارکینگ خود دانشگاه داشت می اومد بیرون و هیچ کدوممون توقف نکردیم و خلاصه رفتیم تو دل و بار هم ! من هم که هولیده بودم به جای اینکه بزنم روی ترمز ، پامو گذاشته بودم روی گاز!!نگراندیگه از باقیه ماجرا همینو واستون بگم که ازتصادف کردنم شامش نیوردیم !راننده یه دختر چادری سیبیلو چاق بود که مارو با بابای نراب نریبش طرف کرد و باهاش قرارگذاشتیم و چون اونروز توافق کرده بودیم که پلیس نیاد و من خسارت رو بدم ، این مردک هم از فرصت استفاده کرد و هرجای ِ داغون و خش خشی ماشینش که مربوط به این تصادف نبود، انداخت گردن ما ولی از اونجایی که کور خونده بود و من خودم بلد بودم چطور دفاع کنم یه قرون بیشتر از خسارت خودم که زده بودم به ماشینشون بهش بیشتر ندادم و گفتم زین پس خواستی سرکیسه کنی حواست باشه طرفت یه دختر لر بختیاری ِ بزرگ شده ی اصفهان نباشه !!

/ 0 نظر / 16 بازدید