قبل نوشت:

*سخنی چند با صدوقی رئیس خطوط همراه اول !:

ببـــــــین  دادا چ ! ببین  سیبل کلفت ِ بی خاصیت !  امروز چندمه ؟ به عبارتی میشه بیست وشیشم خرداد! اون روز چندم بود ؟ به عبارتی ب.ی ست و د.وم خ.رداد!!!

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارروز گذشته ! هرکی میخواست اس مس بده و آدم جم کنه و بیاد سرچارراه ها و به یاد ب.ی ست ود.وم خ.رداد پارسال دستمال س.ب.ز بگیره دستش وهوارهواربکشه،دیگه نتونست.!!شمام که سرجاتونید و چیزیم که تکون نخورده و همه چی ام که امن وامانه ! پس دیگه چرا وصلش نمیکنین این لامصبو ! بسّه دیگه !بابا جوون مردم این  م.م .ل.کت که ما باشیم،فهمیدیم که زورتون خیلی زیاده و به همه چی می رسه!!

اصل مطلب:

همیشه از تابستون بدم می اومده !حتی همون دوران طفولیت ودرس ومشخ واین صوبتا هم که بقیه بچه ها عشق آخر خرداد وتعطیلی مدارس وتابستون روداشتن،من ازش بدم می اومده .. هرموقع هم که اول مهرمیشد وموضوع اولین انشا همه معلما این بودکه "تابستان خود را چگونه گذراندید" یه عالمه خالیبندی آبادانی  و یه دوتا سفرمشهد وشمال می زدم بغلش ودوتا صفحه ی تپل انشا مینوشتم وتحویل معلم وبچه هایی میدادم که چش دوخته بودن به دهن من که به همه چی ازش می اومد الا واقعیت!!..

فقط دریه صورت بود که ازتابستون خوشم می اومد واونم مواقعی بود که اول تابستون دائیم اینا یا عمه م اینا از ولات می اومدن خونه ی ما وموقع برگشتشون،من آویزونشون میشدم که باید منم ببرید!(البته اونام خیلی دوس داشتن آ ! انقده اصرار واصرارمیکردن که اگه سمیه نیاد ما نمی ریم وبالاخره هم من راضی میشدم برم ودلشونو نمی شکستم !)

یادش بخیر ...با دختر پسردائی هامو عمه هامو وخاله هام از صب تا غروب تو کوچه های اونجا ولو بودیم ! تو سرهم میزدیم (البته من تو سرهمه شون میزدم آ ! اونا که جرات نداشتن به من نزدیک شن حتی!)دنبال هم میذاشتیم .یه هو قهرمیکردیم وانگشتامونو به هم میدادیم که قهرقهر تا روز قیامت !!! بعد یه هو هم انقده قربون صدقه هم میرفتیمو وهوای همو داشتیم  که فقط شیش تا آدم نیرومند میخواست ازهم جدامون کنه !! تو خونه ی این واون سرک میکشیدیم ..پای بساط تنور زندائیم میشستیم و منتظرمیشدیم تا نونای زندائی برشته شه وبرامون یه قاشق روغن محلی بذاره روش و قازی کنه وبده دستمون  !

دلم برای اون روزا تنگ شده..واسه خونه ی دائیم که شبا زندائی رختخوابامونو تو حیاطش پهن میکرد و پشه بند میزد و من و دوتا پسردائی هامو که پای تلوزیون خودمونو الکی میزدیم بخواب بلند میکردو میذاشت سرجاهامون و ما نامردا که از کول زندایی می تمرگیدیم پایین یهو پامیشدیم زبون در میاوردیم به هم و زندایی بدون اینکه به روش بیاره میگفته اِ بیدار شدین ؟؟

دلم برای اون روزایی که دلخوشی هاو سرگرمی هاش با الان فرسنگ ها فاصله داشت تنگ شده ...

/ 0 نظر / 23 بازدید