ا ِ مثل اصفهان ! ز مثل زندگی ! س هم مث سمیه دیگه ! :دی

 

 

91 برای من پراز اتفاقهای خیلی تلخ بود.. اتفاق های پشت ِهمی که انگاری رسالت داشتن  اون یکی تموم نشده ، یکی دیگه شون خودشو سریع بهم برسونه ..

سالی که اولین موی سفید رو  دیدم توی سرم و بعد ِ اون دیگه هرروز لابه لای دسته ی موهای سیاهم جا خوش کردن ..

بی خوابی ها و کابوس های شبهاش ، بی رمقی و رخوت ِ  روزهاش ..یاد  شون نخیر!یادشون هرگز نخیر! ...

سالی که بخاطر بی حوصله گی هام دیگه حتی سرکارهم نرفتم و حسابدار تما م وقت هیچ کجائی نبودم !

سال تحویل 91 رو سرسجاده شروع کرده بودم ..یادمه دقیق ..سال تحویلش هشت و خورده ی صبح بود ..اومدم توی اتاق و جانمازم رو پهن کردم و  ازخدا عاقبت بخیری و دلخوشی وسلامتی خواسته بودم ..گفتم خدایا میخوام سال 91 سال اتفاقات ِ شیرین زندگیم باشه !...

92 رو بی هیچ خواسته ای برای خودم شروع کردم..هیچی نخواستم، هیچی...سکوت کردم و زبون به هیچ خواسته ای بازنکردم.اینطوری هم خودم راحت تربودم هم خدا به گمونم ! اما باهمه ی اینها علیرغم همه ی بدی هام ، بخاطر راه ِ درستی که بموقع بهم نشون داد  و نجاتم داد از یه سرنوشت ِ بد، بی نهایت ازش تشکر کردم ...

...................................................................................

هم انگار قراره فردا بمیرم وهم انگار قراره حالا حالاها زنده بمونم و ادامه بدم، این شده روش برخورد من با زندگی !...بهم میگن امسال میخوای چیکارکنی ،برنامه ت چیه آیا؟  ...میگم میخوام دوباره برم سرکار. .میخوام حالا که زمینه ش بگی نگی جور شده ،برم کارهای کلاس زبان رو راست و ریست کنم و به رفتن و ادامه تحصیل توی کشوری که آرزوشو داشتم جدی تر فکرکنم ..میخوام کوهنوردی رو حرفه ای ترش کنم..میخوام بغیر از تنهائی رفتن و باگروه آقای فلانی اینا رفتن ، چن تا گروه با حال دیگه م پیدا کنم و همنوردی باهمه شونو تجربه کنم ! میخوام به همین پیاده روی های طولانی و تنهائی و سرشاراز حس های خوبی که از درختا و آسمون و هوا و پرنده ها و گلها و قاصدک های بهاری میگیرم  ،ادامه بدم...

......................................................................................

" آب " دوباره با رودخونه مون آشتی کرد و چشم ِ دلمون رو روشن کرد.. داره میاد .تو راهه..میگن پس فردا دیگه کاملا به  شهر رسیده و پُر میشه ! الانم که من دارم این پست رو می نویسم و ده دقیقه به یک بامداد هستش داره بارون میاد و صداش شب رو معرکه کرده و دیگه صب که همه میان از خونه شون بیرون می بینن چه صفائی گرفته حال و احوال ِ شهر...

منم فردا جتما میرم استقبال آب وفکرکردن بهش هم کلی ورجه ورجه م میده !

 مدتیه بی وقفه  24 کیلومتر مسیر پل بزرگمهر تا پارک ناژرون رو پیاده روی میکنم! (رفت و برگشت !) کلاه نقابی مو ،عینک آفتابی مو و کوله پشتی مو وفلاسک جونمم  شاهدن اگه بخوام دروغ بگم ! تازه توی یه مسیری که دیگه شبیه پارک نیست و جنگل میشه و میگن خطرناکه و نباید تنهائی رفت اونجا ، تک وتهنا واسه خودم لی لی میکنم !

 

خدایا،همینطورکه هرسال این پرنده ها رو با برگشت آب به این رودخونه ، شاد میکنی همینطور که چشم  کشاورزها رو به این آب روشن میکنی  ،به دل ِ چرک مرده ی من هم آرامش رو برگردون وزلالش کن واسم ...

خدایا خواهش میکنم دیگه  این رودخونه خشک نشه و  دیگه من از این پست ها نذارم... ...

خدایا بابت همه چیز ممنونم ازت و اگه سرسال تحویل عنق هامو تو هم کرده بودم واست  و باهات حرف نزدم ، ببخش منو و بهم حق بده ! من میدونم که تو همون خدائی هستی که وقتی دبستانی بودیم  تو ی کتابا خوندیم : 

هم قصه ی نانموده دانی ... هم نامه ی نانوشته خوانی ...

و این صوبتا !

 

*تجربه به من آموخت ؛ دوستای وبلاگی ، بهترین دوستای عالمند! دوستائی که بداخلاقی و تلخی های منو خریدار بودن... دوستی از این بیشتر آیا ؟


/ 21 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهشاد

مهشاد فسقلي! تو به من با اين عرض و طول ميگي فسقلي؟

سراب

چشم و دلتون روشن همیشه

داداشي

سلام! اي پيك راستان خبر يار ما بگو احوال گل به بلبل دستان سرا بگو ما محرمان خلوت انسيم غم مخور با يار آشنا سخن آشنا بگو [گل] ميگم اينم رشته بود شما خوندي؟! آدمو از خورد و خوراك و خواب و زندگي ميندازه! راستي خودت خوبي كه ؟! [قلب]

1دختر

سلام سمیه جان تازه با وبلاگت آشنا شدم عکسای فوق العاده ای هستن [قلب] لینکت میکنم به منم سر بزن

داداشي

سلام ميلاد حضرت فاطمه (س) و روز زن بر شما مبارك و ميمون باد!. [گل] انشالا سال ديگه بيايمو تبريك روز مادرو بگيم خدمتتون![مغرور] چقدر ذوق كردي نه؟! [خنده]

بهی

سلام سمیه عزیز.اینقدر ناراحت میشم تا میام و تو هیچی ننوشتی و خوشحااااااال تا که می نویسی .کاش ما باهم دوست می شدیم و منو هم میبردی پیاده روی.اخه منم اصفهانم و دوست پایه ندارم واسه این کارها.دوستت دارم.بای

ندا

باز اردیبهشت شد من یاد اصفهان افتادم! خوبی یا بهتری؟

ندا

[ناراحت] همه سر شدن انگار! منم هم مغزم سر شده هم خودم!!

رويا

[ماچ]