دیو غصه ها ، فرشته شادی ها

این روزها هوش وحواس درست وحسابی ندارم..گیج می زنم و کمی تاحدودی مشکوک! حساس شده ام .حساس به کمتراز گل شنیدن و بالای چشمم ابرو بودن! یک سین ، دختر پرشورو وشعف فامیل ،دختر شروشیطون سالهای گذشته، تبدیل شده به یه دخترساکت و گوشه گیر(البته نه خیلی ها!) که احساس میکنه الان که داره کم کم به مرز بیست وپنج سالگی نزدیک میشه ،باید به تاریخ انقضا بعضی از رفتارهاش هم دقت لازم رو داشته باشه ...

با اینکه از پست قبلی تا الان اتفاقات سیاه سفید ورنگی زیادی برام افتاده ،اما هیچ حسی به نوشتشون ندارم. فقط اکتفا کردم به تیک زدن  تقویم کوچیکم :روز سه شنبه بیستم مرداد و پنج شنبه بیست و دوم مرداد رو که یادم نره ، سه شنبه یه روز خوب و خاص بود و پنج شنبه یه روز بهتر وصد البته با اتفاقاتی که افتاد خاص تر ! سه شنبه با یه دوست ویژه قرار ملاقات داشتم و پنج شنبه با فاطمه و افسانه،که بعد از چندین ماه دور هم جمع شدیم وبازبساط خنده و مسخره بازی و دور شدن از غم وغصه رو را ه انداختیم...اما حیف که توی زندگی من ، حباب شادی ها خیلی زودتر ازحباب غم ها می ترکن..حیف که دیو غصه ها وحسرت های زندگیم ، جا رو واسه فرشته شادی ها م تنگ کرده ..حیف که...

 

خورده گفته 1: شنیده بودید تاحالا ، یه نفر موقع روشن کردن کبریت، چشمش آتیش بگیره!!

نشنیده بودید؟ خوب حالا بشنوید! واسه من همچین اتفاقی افتاده .راستش خودمم نفهمیدم ، تاکبریتو کشیدم دیگه هیچی ندیدم!!!! الان سه چارپنج روزه چشمم داره می سوزه !! تصور کنین چشم سمت چپ منو که دقیقا زیر پلک پایین و بالا سوخته باشه و الانم که اینو گفتم جاش درد گرفت!! آآآآآآی ...مامانم وقتی دیدش خیلی ناراحت شد و میگه اگه جاش بمونه خیلی بده. حواس پرتی و دست پا چلفتگی منو گذاشته پا حساب چشم و نظروبرام اسفند دود کرده!!از خود راضی

خورده گفته 2:  اوضاع شرکت خیلی ریخته به همه... کارهام به روز نیستن..اعصابم خیلی خوردمیشه وقتی اینطوریه..کلافهشاید این هفته نتونم بیام نت و بهتون سربزنم.راستی ، یه رخداد بسیار بسیار نادر که هر50سال یکبار درتاریخ زندگی یک اصفهانی رخ می دهد درشرف رخ دادن است!! اون هم دادن یک آیس پک به برنده یک نظرسنجی وصدمرتبه شیرین تر از آیس پک، دیدار چهره به چهره شخص برنده نظرسنجی با شخص دهنده آیس پک خواهد بود! انصافاً که خاطرات ویژه ، وبلاگ خیلی ویژه ایه و من مچکرم از خانم ویولت وهمکارم خانم صاد که به ترتیب درمعرفی این وبلاگ به من نقش بسزایی رو داشته اند و آقا کمال هم باید ازمن خیلی مچکر باشه که نصف آماربازدیدهای وبلاگش توسط من انجام شده ازبس که دیگه تابلو شدم سر این خاطرات ویژه چه توی شرکت چه توی خونه!!مژه

 

 

/ 32 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پری

فک میکردم فقط من تو مرز 25 سالگی دچار چنین احساساتی شدم... انگار عمومیه ها...! چیکار کنیم آخه؟!

حجازی

سلام دیدی بالاخره چشم خوردی ! اون هم از ناحیه چشم . بدجوری چشم در چشم شده

امین

سلام آپ کردم دوست داشتی نظربده[گل]

فاطمه

سلام سلام اولا قلبانت دوما ي باغ گل تقديم شما با مخلفات[قلب] ميگم قالبت خوب شد امروز اومدم مطالبش نميره پايين از همين بالا شروع ميشه چيكارش كردي كلك[متفکر] شايد چون روز اومدم اينجوريه[زبان][گل]

خاطرات ویژه

سلام سلام ، نتايج انتخابات بالاخره اعلام گرديد ! بديهيست شما به عنوان برنده ي افتخاري و دائمي وبلاگ ميباشيد ! با تشكر فراوان ، و من الله توفيق ، با تحيات ! [نیشخند][مغرور]

فرشاد رفیعی

سلام تا حالا به بهترین لحظه های زندگیت فکر کردی؟ اگه لطف کنی و یه سری به وبلاگم بزنی خیلی منو خوشحال می کنی.

پیشنهاد بی شرمانه

از خوندن این غمنامه بشدت گریستم............اول بگید سه شنبه اون مهمون ویپه کی بود؟...............خودتون میدونید که ÷یشنهاد بی شرمانه رگ غیرتش زود داغ میشه...............[گریه]دوما مادرتون حق دارند خب با چشم سوخته نمیتونه شوهرت بده....................[خنده]در ضمن این دختر خانمها که دوستای قدیم شما هستند رو نباید جمع کنید و دور هم بخندید برای همینه هی آقایون جرات نمیکنند زن بگیرند دیگه چون یه روزی هم به آقایون میخندند......................سوما نوشته های روزانه شما خیلی زیبا و بی ریا هستند......................حظ کردم..............راستی یه سوال کرده بودید عرض کنم من متولد 27مردادماه 55 هستم...................[لبخند]

آزاده

آخی.امیدوارم جاش نمونه. من همیشه دوست داشتم حسابداری بخونم اما الان که همکارای حسابدار و حسابرسم را می بینم خدا را شکر می کنم خیلی کار سختی.