دانشگاه بله .ازدواج خیر!

از وقتی که مشغول دانشگاه شدم ، دیگه فرصت زیادی (مث اون روزا که یادش بخیر بادا !)واسه اومدن به نت و وبلاگم پیش نمیاد واگرم پیش بیاد ،فقط فرصت میکنم سایتهائی  که دنبال میکنم رو بخونم و فِرتی بشینم سرکارم !

یه چیزی مونده اینجام (آیکون اشاره به دلم )که باید  بگم !:

 پسرهای کلاسمون از زور بد تیپی و بی ریختی دست هرچی بی ریخت و بد تیپه از پشت بستن ، و من متأسفم برای جامعه ای که درآینده ای نه چندان دور ،چنین حسابدارن ِ مرد بی ریختی خواهد داشت و در رسای بقیه ی همکلاسی هام (دختر خانومهای محترم کلاسمون) همین بس که دوتا درمیون (با احتساب پایه ی ثابتی که خودم باشم !ای جان !) خوشگل و خوش تیپ و بزنم به تخته تر گل و ور گل هستن و من بدینوسیله آینده ی بسیاران درخشانی رو واسه ی جامعه زنان حسابدار کشورم پیش بینی می کنم !!

یه چیز دیگه ام مونده همون جای قبلی که این یکی رو حتماً بگم :

میگه : سمیه ،توروخدا شوهرنکن..شوهر نکن که  الان ،بهترین روزهای زندگیته.روزهایی که من شب و روز آرزوی برگشتشون رو دارم.

میگم : ای بابا..تقی به توق خورده ؟ سخت نگیر خب .پیش میاد .توی همه ی زندگی ها دلخوری و اعصاب خوردی هست .منتها ،کم و زیادش دست خود آدمهاست.گذشت و کوتاه اومدن رو گذاشتن واسه این همین مواقع دیگه.

میگه : کار از گذشت ،گذشته ! دوساله عروسی کردم ، بیشتر ازده بار اومدم قهرخونه ی بابام. منهای بقیه ی خصوصیات اخلاقیش که باهم تفاهم نداریم ،مردهای این دوره زمونه ،خیلی بی چشم ورو شدن .(اینجا بود که من با شدت هرچه تمام تر سرتأکیدم رو فرو آوردم ! البته با درنظرگرفتن" بعضی هاشون" .) اگه زنشون شاغل باشه ،دیگه تمام وظایفشون رو فراموش میکنن.دیگه حتی خرید یه دست لباس واسه زنشون ،میشه لطف ! دیگه همه چیز توی زندگی شکل "مال من " "مال تو "به خودش میگیره ..

میگم : قبول دارم.خیلی سخته وقتی شوهر کرده باشی ولی هیچوقت احساس نکنی مردی کنارته..مردی که باید بدونه ،  اززمانی که نسبت به هم متعهد شدین ، وظیفه داره تمام هزینه های زندگی تو رو پرداخت کنه . مرد وقتی متعهد شد،بایدتلاشش رو دوبرابر کنه ،باید همیشه دست به جیبه مخارج زندگی باشه ،تا احساس بودنش رو درکنارت ،بوجود بیاره . (البته که با بقیه ی جوانب زندگی فعلا اینجا هیچ کاری نداریم و بحث فقط سریکی از وظایفه واین نیست که فقط زمانی که مرد هزینه های زندگی رو می پردازه  ، پس میشه گفت وجود داره ! )من معتقدم زندگی های الان واقعا پرهزینه شدن ولی این دلیل نمیشه که اگه زن شاغله و حقوقی داره ، مرد روی اون حقوق حساب باز کنه .. زن عرفاً و شرعًا ومهمتر ازهمه اخلاقاً هیچ وظیفه ای واسه خرج کردن توی زندگی نداره ولی اگر طرف مقابل اونقدر درک و شعور ومنطق بالائی داشته باشه و روحیه ی قدرشناسیش انقدری باشه که خرج کردن زن رو یه لطف  بدونه  ، مسلماً زن هم ازاینکه توی زندگی مشترکشون ،بخشی از وظیفه ی مرد رو انجام بده ،ناراضی نیست...کاش مردها می فهمیدن .می فهمیدن که یک زن چیز زیادی از زندگی نمیخواد ،اگر و فقط اگر "قدرش " رو بدونن...

میگه : باهمه ی این حرفا، از من به تو یک کلام : ازدواج نکن،حیف میشی..

دیگه چیزی به "میگه " که یکی از دوستای جدیدمه و توی دانشگاه با هم آشنا شدیم نمیگم ولی پیش خودم  به خدا میگم : جناب خدا، سهم خوشبختی منو که گذاشتی کنار ایشالا ؟؟!

 

 

خورده گفته هام:

* انقده از تیترهای غلط انداز خوشم میاد .انقده خوشم میاد که نگو!  :دی

*   درخونه تکونی امسال هم ، تیریپ "کارگرتمام وقت بودن" مون، مثل هرسال جهت خانوم مادر، محفوظ ماند !

** من ازاز روزهای آخر اسفند امسال  و روزهای اول فروردین سال بعد  خیلی بدم میاد!

*** دلم  "شیطنت " میخواد...

 

 

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حجازی

سلام خیلی مبارکه[گل][گل]

شهره

فعلا به درسهات برس....وقتش که شد:چرا که نه؟![ماچ]

دربیکران آبی تو

سلام خدا وکیلی من هم که دانشگاه بودم خانم های کلاسمون مثل آقایون کلاس شما بودند. ای حال میکنم حال این جوجه حسابدارها رو بگیرم . مثل اینکه نامه ی تاییدیه بستانکاری بدن و جوابشون و ندی . جیگرم حال میاد.[گل]

داداشی

سلام بر حسابدار نيمه وقت ديروز و كارگر تمام وقت امروز ! - الحمدلله كه ديگه فرصت زيادي براي نت اومدن نداري! - يه موجودي دستش به گوشت نميرسيد ميگفت پيف پيف بو ميده![خنده] خدائيش از اون جملات ناجوانمردانه بود![نیشخند][خنده] - چند باري كه ما اصفهون اومديم پراشون كه قيافه درست و حسابي نداشتن، اينو باهات موافقم! ولي دختراشم چنگي به دل نميزدن! مگر تازگيها اصلاح نسل كرده باشن! اونم بواسطه مهاجرت لرها به اون منطقه! وگرنه اصفهونيا كه .... ايش! - به پا اين بچه هاي دانشگاه از راه به درت نكنن! ولي يادآوري ميكنم كه سهم خوشبختي هركي دست خودشه! -تيترهاي غلط انداز! - البتشم كه سهم مام از كارگر تمام وقت بودنتان محفوظ مانده است انشالا! بموقش خبرت ميكنم! - من عاشق روزهاي اسفندم! بهار واقعي توي اسفندماه قابل دركه! بيشترين نشاط و جنب و جوش آدما هم توي اسفندمشاهده ميشه! به عبارت ديگه زندگي توي اسفند ماه جريان واقعي پيدا ميكنه! - بشين بچه جون سر جات شيطوني هم نكن! و ْدر آخر آرزوي سلامتي و بهروزي و شادكامي در روزاي پاياني سال و همچنين ايام نوروز و سال جديد براي شما و همه هموطنان خوب و دوست داشتني![گل][لبخند]

papary

سلام منم حسابداری می خونم. دو تا دانشگاه مختلف هم بودم و هستم. اصلا انگار همه پسرهایی که تو رشته حسابداری درس می خونن، از نوع داغونترین پسرهای آفریده شده هستن! دانشگاه قبلیه من ازینجا بدتر، اینجا از اونجا بدتر! اصلا یه وضعین[نیشخند] من همیشه یه چیزی میگم! هم دخترا بی چشم و رو و بد شدن، هم پسرا. منتها هر کدوم از دید خ ودمون جنس دیگه رو میگیم بد شدن. توی هر دو گروه هم آدمای خوب هستن. اما مهم اینه که ماها چطوری خودِ واقعیمون رو بشناسونیم به طرف مقابل و همینطور اون چه طوری خودش رو به ما نشون بده، و مهمتر از همه اینکه چطوری بتونیم با بد و خوب همدیگه کنار بیاییم. همه اخلاقای خوب بو بد داریم، اما چطور کنار اومدن باهاشون مهمه.

داداشی

با سلام! داستان زیر به من خیلی چسبید! تقدیم به تو! بخون و در لحظه لحظه زندگیت بیاد داشته باش!: دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است ، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود ، پریشان شد . آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت !( فرشته سکوت کرد ) آسمان و زمین را به هم ریخت !( فرشته سکوت کرد ) جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت !( فرشته سکوت کرد ) به پرو پای فرشته پیچید !( فرشته سکوت کرد ) کفر گفت و سجاده دور انداخت !(باز هم فرشته سکوت کرد ) دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد! اینبار فرشته سکوتش را شکست و گفت : (بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی ! تنها یک روز دیگر باقیست . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن !) لابلای هق هقش گفت:(اما با یک روز .... با یک روز چه کاری می توان کرد..؟) فرشته گفت : (آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید!)

داداشی

ادامه... و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : (حالا برو و زندگی کن!) او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید . اما میترسید حرکت کند ! میترسید راه برود!نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد .قدری ایستاد.بعد با خود گفت : (وقتی فردایی ندارم ، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد ؟!بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.) آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سرو رویش پاشید ، زندگی را نوشید و بوئید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند.. او در ان روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما ..اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید ، و به آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد ! او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : او درگذشت ،کسی که هزار سال زیسته بود. [گل]

آزاد

دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است. اما ، بال از جنبش رسته است. وسوسه چمن ها بيهوده است. ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است. در چشم پرنده قطره بينايي است : ساقه به بالا مي رود . ميوه فرو مي افتد.دگرگوني غمناك است. نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي. پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است. چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند. سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است. سرشاري اش قفس را مي لرزاند. نسيم ، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است. سروده سهراب سپهری

امیر

سلام مشخصه همه حسابدارها یک عینک کائوچویی گنده روی صورته ولذا نوع تیپ هیچ فرقی نمیکنه