من فکور هستم +من مادرهستم!

بعضی وقتها به سرم میزنه یه روز صبح که ازخونه میام بیرون ، نه برم دانشگاه نه برم سرکار.بدون اینکه به کسی چیزی  بگم ،برم ترمینال. بعدترمینال هم شلوغ پلوغ باشه مث همیشه و اون شوفره  بااون صدای خاصش بغل باجه سیرو سفر  داد بزنه "تی رون دونفر،تـــــــــــــــــــــــــی رون ! بعد من سریعا بررسی کنم ببینم  زودترین حرکت یکی از اتوبوس ها که رفت وبرگشتش نهایتا به هفت شب منجر بشه  کجاست . برم باجه ش ، هم بلیط رفت و هم برگشتشو بخرم .سوارشم و به شاگردش بگم آقا  من صندلی مو  اون ته مه های اتوبوس میخام.تازه میخام کنار پنجره هم باشم.اونم هرطورشده باید همین کارو کنه ! بعدوقتی همونجای درخواستیم جاگیر شدم چشمامو ببندم و تمام مسیر رو فکرکنم ..فکرکنم ..هی سرمو تکیه بدم به شیشه ،هی فکرکنم . قبلشم حواسم باشه فلاکسمو برده باشم ، یه چائی دارچینی بریزم واسه خودم  وباخرما ی نارگیلی که همیشه توکیفم هست بخورم!، باز سرمو تکیه بدم به شیشه هی فکرکنم ..فکرکنم تا بالاخره برسه به ترمینال اون شهره  ویارو داد بزنه فلان جا  رسیدیم !.بعد پیاده بشم.سریع برم یه آبی بزنم دست وصورتم ..ازهمون دکه مکه هاش که ساندویچای کثیف می فروشن ،  یه چیزی بخرم و بذارم تو کیفم که یهو دیرنشه .سراغ اتوبوسای برگشتو بگیرم. سوارشم .بعد وقتی باز باهمون شرایط رفت ،یعنی اون ته مه های اتوبوس، تنها و کنار پنجره جاگیرشدم چشمامو ببندم و تمام مسیررو فکرکنم ..فکرکنم..هی سرمو تکیه بدم به شیشه ..هی فکر کنم وچشمامو بازنکنم تا وقتی که یارو بگه رسیدیم اصفهان ،  هرکس مسیرش ترمینال نیس بگه هرجا خواست نگه دارم..

منم همون وسطاش الکی بگم نگه دارین آقا ، مرسی من مسیرم همینجاست ، و پباده بشم و تا خونه رو بدوئم که ساعت از هفت ونیم نگذره ...

بعد دیگه امیدوارم هیچ فکرو ذکری از اون جنس لعنتی ،تو سرم نمونده باشه ،بعد امیدوارم دیگه ذهنم خسته نباشه ،تا موقعی که نشستم سر حساب کتاب مردم یا نشستم خیرسرم یه کلمه درس بخونم موقع امتحانا، دیگه نیان سراغم و پرتم کنن از هوش و حواسی که باید سرجاش باشه.

به همین امیدیکی ازهمین روزها برنامه شو می چینم...

ئه راستی! یادم باشه اون ساندویچه رو هم  که خریده بودم مثلا ، بخورم :دی

همه ی آیکون ها هم آیکون ِ حسابدار ِ فکور در اتوبوس بودش ضمنن .!

× "من مادرهستم" رو با بچه ها عصر پنجشمبه رفتیم سینما قدس  دیدیم، من بخاطر فرهاد اصلانی که روز به روز چاق تر میشه و خیییییلی خودشو و بازی شو دوست دارم رفتم دیدم! به نسبت تعریفی که بچه های شرکت کرده بودن ،چندان هم فیلم دلچسبی نبود.اما اونموقع  آخراش که مثلا آوا ( باران کوثری ) رو اعدام کردن من چنان زار زاری راه انداخته بودم که  دوستام همه ش میگفتن نیگا مارو ! بی شوعور این فیلمه   ! :دی  

 هنوزم که هنوزه میگم ، فیلم  قشنگ میخوای ؟ "درباره الی"!

/ 7 نظر / 20 بازدید
سرمه

من فکر میکنم همه آدما همین جورین، یه وقتایی دوست دارن برن یه جای نامعلوم.... من میخوام برم این فیلم رو ببینم اما از وقتی فهمیدم گریه داره یه خورده دودل شدم برم، نرم [سوال]

رعنا

و کاش لااقل اینطور فکر وذکرش خالی شه از ذهن !

لایتراکان

عزیزکمممممممممممم... کاش میشد بیای و پیشم بمونی چند روزی تا همه افکار آزاردهنده برن و دیگه برنگردن... عزیزکم :*

داداشی

سلام! بعد از مدتها به وبلاگم كه سر زدم شميم دلنشيني مشامم رو نوازش داد! بي اختيار ياد ترانه ايرج بسطامي افتادم: يك نفس با ما نشستي خانه بوي گل گرفت خانه ات آباد كاين ويرانه بوي گل گــــــــرفت از پريشان گويي ام ديدي پريشان خاطـــــرم زلف خود را شانه كردي شانه بوي گل گرفت .... يلدا مبارك و ايام بكام![گل]

مهشاد

چه بلايي بر سر كامنت هاي من مي آوري كه نابود ميشوند؟ زود،تند،سريع جواب بده من يقين دارم براي اين پست چيز ي نوشته بودم

مجتبي هژبري

هميشه فكر ميكردم اين جنس كنار كشيدن هاي موقتي و رفتن براي دل خودت براي مردهاست.اينجا را كه خواندم شايد متقاعد شدم كه آدم ها بدون مرز بازگشت به ذات دارند.تنهايي يك چيز ضروري ست و نقض اون دقيقا مترادف نقض آزادي اشخاصه

همسفر

بلیط و اتوبوس و جاده و فکر و فکر و فکر و فکر رو از سرت بیرون کن... من با همین پوزیشن رفتم اراک...از اراک رفتم شیراز ... از شیراز باز برگشتم تهران... و همه ی راه گریه کردم ... و همه ی راه فکر کردم و همه ی راه همه ی بدها و بدی ها رو از پنجره ریختم دور... و وقتی رسیدم تهران... یک روز...دو روز...یک ماه...دو ماه...نه...یکی دو هفته فقط آروم بودم..دوباره همه ی اونها هم که توی جاده جا گذاشته بودم پای پیاده رسیدن به تهران...رسیدن به من...پیدام کردن...دوباره توی قلبم خیمه زدن...دوباره و هزار باره...