مشاهدات عینی!

خودمون کم این روزا بدبختی واعصاب خوردی داریم ،این صحنه های چندش آور اجتماع هم شده قوزبالا قوز(قوز باهمین ق ست دیگه؟)!

بعداز یه روز سخت وپرمشقت کاری که کلی بیل وکلنگ زدم ویه فرقون آجردادم بالاو کلی خا ک وخول خوردم!! (منظورم همون حسابداریه که این روزا کم از این کارا نداره!)به قصد رفتن به منزل سوار تاکسی شدم. خیلی حساسم رو اینکه(حتی المقدور) تاکسی ای سواربشم که  راننده اش هم سن وسال بابام باشه وتا اونجایی که میشه مسافرکناردستم خانم باشه وکلاًصندلی  جلوخالی باشه  که چه بهتر! ازقضا برعکس. !سوار یه تاکسی شدم با راننده ای جوان ،چه بسا کم سن وسال ترازخودم!عقب !کنار دست یه دوست پسر دختر!!خدایا  حاضربودم کناردست یه مرد چاق وگنده بشینم وخودمو بچسبونم به در و دربدترین شرایط نذارم تنم بخوره به تنش ولی کنار یه دوست پسر دختر عقده ای نشینم !حالا چه جوری تحمل کنم من اینارو که ظاهراًتا مسیرآخرباید کنارشون می بودم. بنده های خدا به طور وحشتناکی همدیگه رو دوست داشتن وعملاًدو روح بودند دریک بدن! صحنه به نحوی بود که راننده هرلحظه احساس می کرد 2نفربیشتر عقب سوارنیستن ومی تونه بازم مسافر بزنه! ازجمله حرکات نمایشی شون این بود که دختره هر یه دقیقه یه باردستشو مشت می کرد ومی برد هوا و می زد رو پای پسره که : عززززززززززیییییییییزم !(به همین غلظت!) بعدش پسره دستشو می گرفت ومی گفت : جووووووووووونم ! اه اه (فتحه روی الف)! ..فک کن چقدر  ضایع! چقدر تهوع آور...

ای خاک عالم ودنیا برسرتان که انقدر درک وشعورتون کمه ! اینو گفتم( تو دلم )و به راننده که فهمیده بود من عصبانیم گفتم : پیاده می شم...ترجیح دادم پیاده بشم درحالی که هنوز به مقصد نرسیده بودم... نگاهمو به آسفالت خیابون انداختم ومتفکرانه به راه افتادم! ...خدایا چی به سراین جامعه اومده؟ جوونهامون که همه معتاد ودزد وچشم چرون وهوسباز وبیکار شدن ...باغیرتاشونم که این روزا دارن مثل دسته گل پرپر می شن...چی مونده واسمون؟ چی بگیم واسه نسل بعدمون از این ا .ن. ق .ل .ابی که  نسل قبلمون توکاسه کوزمون گذاشتن؟؟؟

پ ن1: اصلا دلم نمیخواست این دوسه خط آخر اینجوری بشه..دیگه دلم نمیخواد پای سیاست به گونی حرفام باز بشه ! خیلی کثیفه ... خیلی.

 

                                                                                            

سرد است هوا بی حضورت ای دوست

دیری ست که آرزوی باران دارم ...

                                من راز عبور ابر را می دانم

                               سر می رسد انتظار ایمان دارم ...

 الهم عجل لولیک الفرج . دعایی که توی این لحظه ،آرومم کرد...

الان اضافه شد:

دوستان عزیزم ،بدینوسیله ازتون دعوت می کنم جهت همدردی وادای احترام به سرکارخانم

-قله نشین-به وبلاگ ایشون رفته وفاتحه ای نثار روح پدربزرگوارشون ،بفرمائید.بالاخره دوستی واسه همین روزاست .شریک شدن درغم وشادی...

/ 27 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژوكر

[نیشخند]اتفاقا من دلم می سوزه برای دختر پسرهايي که مجبورن توی تاکسی کارهاشونو بکنن ... و سعی می کنم به خیابون زل بزنم که معذب نشن ! راستی ، من خودم يه سين هستم !!! با تو و قله نشين هم دوستم !!!‌

آذر

سلام بله عزیزم همه چی روبه راهه جز حال من[ناراحت]

آرمین

من میخوام ازدواج کنم. خب شما هم دعوتین. حتما بیاین.خوشحال میشم...[گل]

ستاره

نميدونم والا ... چيكارشون داري بابا بگذار خوش باشن .. آخه ميدوني جايي بهتر از تاكس پيدا نميشه كه ه ه ه ه ...!!!

نیلوفر

سلام ای ول با حرفات موافقم واقعا چه جوری تونستی اون دو نفرو تحمل کنی من اگه به جای تو بودم پیاده میشدم به منم سر بزن

پیشنهاد بی شرمانه

ازینکه بهم سرزدید خوشحال شدم................و از نظرتون به وجد اومدم...........شما با مطالب زیباتون و آموزندتون از من بهتر مینویسید.....خب مقصر من نیستم من یک کارگرم و عین شما که اهل هنرید نمیتونم بنویسم...............شاد میشم اگه مطلب جدید نوشتید خبرم کنید.........[لبخند]

خاطرات ویژه

به نظر اينجانب انجام اين حركات در تاكسي صحيح نميباشد ! ( فتواي شماره 5 !)

محمد

تو که خودت از من هم کمتر مینویسی!! باش دیگه، Ok ؟ در ضمن، "ییلاق ذهن" که یه چیز می گه رو حرفش حرف نیار[نیشخند] یارو گنده لات بلاگ نویسیه!! (من الان در نقش حامی بودم! اسم دیگه ای روم نذاریا!! [چشمک] )

ژوكر

من تند تند آپ می کنم یا شما تنبلین ؟؟؟

سیامک

متاسفانه ، مشکل ما اینه که فراموش کردیم ، خیلی چیزارو ، ریشمونو ، خودمونو ، خودمونو ، خودمونو ...