خاکستری ...

وبلاگ  ِمن  ؛ کاش می توانستم مثل بابک اسحاقی بالای سردرت حک کنم :" هیچ غریبه ای اینجا را نمیخواند " درحالی که می دانی و می دانم که غریبه هائی اینجا را میخوانند که  خوش ندارمشان...

وبلا گ من ، کاش شانه داشتی  ، دست ، بغل ... طوفانی کشید مرا درخود ومن ماندم و آوارها...، بدون هیچ آرامشی که میگویند بعد هرطوفان می رسد... وبلاگ من کاش شانه داشتی ...دست ...بغل...

/ 7 نظر / 3 بازدید
ف@طمه

نبینم حالت خاکستری باشه[بغل] غریبه ها هم میرن [چشمک]

نیلوفر

این جمله ی آقای اسحاقی رسما منو در به در کرده[گل] سمیه جونم چرا شوعار اصلی زندگی فراموشت شده؟تیک ایت ایزی [ماچ]

دادشی

سلام و اعیاد مبارک! به جان دوست، که غم پرده بر شما ندرد گر اعتـــــماد بر الطاف کار ســــــاز کنید! تو که جواب کامنتاتم نمیدی!. آدم شک میکنه که نکنه این غریبه هایی که میگی مائیم![متفکر] شاد باشی و سلامت![گل]

الهه ناز

من که جز اونایی نیستم که خوش نداریشان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[ابرو] شایدم هستم !!! [نگران]

در بیکران آبی تو

سلام کپی شناسنامه بده جنازه تحویل بگیر آبجی. نبینم بدخواه مدخواه داشته باشی و اینهااااااا[گل]

دادشی

سلام! هر روز اینجا سرک میکشیم تا بلکم خبری ازت بشه! اما دریغ از خبر! کم پیدایی و اینطوری برداشت میشه که شاید همچنان خاکستری باشی! آرزو میکنم روبراه باشی و سلامت! امروز که دوباره سرک کشیدم و دیدم باز ازت خبری نیست گفتم بیام و به نیت تو تفالی به حافظ بزنم: ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگو بوی یکرنگی از این نقش نمی آید خیز دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی سفله طبعست جهان بر کرمش تکیه مکن ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر از در عیش درآ و به ره عیب مپوی شکر آن را که دگر باز رسیدی به بهار بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی روی جانان طلبی آینه را قابل ساز ورنه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی گوش بگشای که بلبل به فغان میگوید خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی شادکامی و سلامتی ات آرزوی من![لبخند] [گل][گل][گل][گل]+[گل]