وقتی سمیه چیزی بخواهد !

قبل نوشت :

جای زیادی داره که از همینجا (وچه جایی بهتر از اینحا !)بازگشت  پیروزمندانه وشکوهمندانه از امتحانات آخر ِ ترمانه  ،برو بچ محله های پرشین  ،بلاگفا، بلاگ اسکای وسایر قهرمانان دانشجونام  رو به نوبۀ خودِ خودم و سایر حسابدران زحمتکش و وظیفه شناس و دسته گل (آیکون معروف وای وای قربون خودم برم !)،تبریک عرض نمانانه و عرض کنانه که  وبلاگستاتون ، بدون شماها ، صفا و مفا نداشت این مدت !اصلن آدم اشکش درمیومد شماها رو نمیدید!وبلاگستون که نبود، تو بگو خودِ قبرستون ! (زمین خوردتیم داداش!!فدای محبتت! بفرما تو دم در بده ) نیشخند

اصل مطلب :

 تو پست قبلی نه ،قبلیش ،یادمه که  گفتم یه خبرائیه ! وبعدشم گفتم هرکس بتونه حدس بزنه چه خبرائیه یعنی خیلی هنرکرده! خب راستش اون جمله یک نکته انحرافی داشت که باعث شد عده ای از افراد گول اون آدمک خجالتیه لپ قرمزی رو بخورن و فک کنن حالا چون گفتم یه خبرائیه و لپامم گل انداخت ،حتما تو مایه های اومدن حاج آقامون ایناست و مام داریم حاج خانومشون میشیم!نیشخندخجالت ولی باید عرض کنم که نوچ ! ما هنو بچه ائیم واسه این صوبتا ! ما هنو، پای راست ودست چپمونو  باهم قاطی میکنیمنیشخند تازشم تمام وقتمون صرف کارو زندگیه و وقت واسه این دردسرا نداریم!از خود راضی

خب بریم سر خبر که به نوبه ی خودش ،واسه خودم خبرخیلی مهمیه !

 دریک شب سرد زمستانی ! طی یک اقدام ماهرانه به نام مخ زنی  ، در سه سوت وبا استفاده از انواع واقسام ترفندهای دخترانه  ودلبرانه ، نشستم روبروی بابام که دراز کشیده بودوگفتم که : بابا سلام! بابا میگما !بابا ! راستش ! من (استرس) راستش !وای نه (استرس) اصلن هیچی ! خوبی ؟قرصات روخوردی؟

هرکاری کردم نشد که بگم ! رفتم توآشپزخونه یه چرخ الکی زدم ودوباره برگشتم روبروی بابام که هنوز دراز کشیده بودوگفتم که :راستی بابا !میگما(استرس) چه خبر؟خوبی  ؟ میگما ..اصلن هیچی! خوبه برم ثنا(دختر داداشم) رو بیارم یه کم بشینه روشکمتون بخندیم ! و دویدم رفتم طبقه بالا !

متوسل شدم به ثنای دوساله ونیمه مون و گفتم :عمه جون !قربونت برم ! یه کاری کن شارژ آقاجون برسه به سقف! برو بشین رو دلش و قلقلکش کن تا من یه چیزی روبهش بگم! بعد هرچی خواستی فردا ازشرکت برات میارم !!(این ثنای ماهم داستانی داره واسه خودش! کلی پول میدم شوکولاتای مارک دار براش میخرم میبرم خونه بعد فردا صبحش که میخوام از خونه بزنم بیرون میاد تو پله ها داد میزنه :عمه سومایه از شلکتتون شوشولات بلام بیالی آ ! بچه مون فک کرده عمه ش توی شرکت مایکروسافت یا گوگل کار میکنه که کارمنداش عینهو بهشت فقط کافیه دستشونو دراز کنن ویه چیزی رو میل داشته باشن  ) !!!!

بله  داشتم میگفتم ! بعد ازمذاکرات وتوافقاتی که با ثنا انجام دادم بغلش کردم وآوردمش پیش بابام وگذاشتمش رو شکمش  و بهش اشاره کردم که شروع کن ! وخودمم یواشکی اون وسط مسطا رفتم کمکش ! بعد هم که دیدم بابا داره میخنده ،پرده از راز نقشه ای که کلی واسش زحمت کشیده بودم برداشتم و گفتم :

بابا  میگما استرس(تو دلم :الهم صل علی محمد وال محمد وااااااای !)یادته که امسال رفتم اعتکاف ،خب، خب  !(خب اولی رو من گفتم خب دومی رو بابام !)بعد اونجا که بودیم جاتون خالی یه مسابقه ای گذاشتن وما م (من وافسانه) شرکت کردیم و جایزه هاشم کمک هزینه سفر به مشهد واسه برنده ها بود !! اونوقت من امروز زنگ زدم چند تا آژانس مسافرتی و واسه اون چند روز تعطیلی که شهادت امام رضا هم هست  پرسیدم که  جا دارن یانه بعد اونام گفتن فردا بیاین حضورا ثبت نام چون فقط سه تا جا داریم ! بعد من وافسانه وفاطمه هم تصمیم گرفتیم بایکی ازتورهای مطمئنشون بریم که اصلن ۵روز بیشتر نیست!  (الهم صل علی محمد وال محمد وااااااااااای !استرس)بعد من خواستم ببینم اجازه میدین الان؟ ! 

 (اینا رو گفتم و شش متر ونیم عقب تر وایستادم !! نیشخنددیگه میخوردم به دیوار وگرنه عقب ترم میرفتم !!)

حالا من ازاینجا صلوات ،فاطمه وافسانه هم که اونشب میدونستن قراره به بابام بگم هم صلوات وصلوات وصلوات !

خب کجابودیم ! آهان اونجا که بابام قرارشد بگه: برو دختر بشین سرجات بذار هوا رد وبدل شه  ! یا مثلا بگه برو خجالت بکش تابـــــــــلو! هیشکی دیگه نبود برنده شه اونم شما سه تا ؟؟! یا بگه چه معنی داره سه تا دختر مجرد پاشن هِلِک وهو لِک تنهایی برن مشهد ؟! یا یه مثال دیگه ! مثلاروبه مامانم کنه و بگه : بفرما تحویل بگیر! ببین دخترت چی میگه !!!

اما بابای ما هیچ کدوم از اون مثال های نا میمون روکه نزد هیچ ! تازشم ضمن واکنشی که در طول تاریخ زندگانیمون سابقه نداشت بدون هیچ کم وزیادی بدون هیچ سوالی در اومد گفت:  ""خب برو ! ""

آقاما روبگی ! تعجبتعجب  خشکم زد و بعدشم بلافاصله هنگ کردم  ! ولی خونسردیمو از دست ندادم و گفتم : برم؟؟؟یعنی بابا برم خداییش ؟؟چشم باشه !چشم .هرچی شمابگی ! من  فردا میرم دنبال کاراش ! و زدم شبکه سه اخبار شبانگاهی  و نذاشتم بابام دیگه به اندازه یه ذره هم به فکر بره ! چون حدس میزدم اثرات اون قلقلک ها ی ثنا جونم هر لحظه ممکنه تموم بشه وبابام به خودش بیاد وتازه بفهمه من چی گفتم واون چی گفته !!!‌‌  واسه همینم سریع ثنا رو از روی شکمش برداشتم وگفتم :حالا آب بیارم قرصات رو بخوری بابا؟  واز وایستادم بالا سرش عینهو این آدمکه قلب هوا کردم !قلب وچه بسا اگه صورتش ته ریش نداشت وتیغ تیغی نمیشدم هم ، یک عدد بوس خوشگل دخترانه  میدادم و فرار میکردم!از خود راضی

واین شد که از برای اولین بار یکی از حرف های چرتمون که همیشه میگفتیم سه تایی بریم مسافرت گرفت و قرار شد واسه تعطیلات ِ دوهفته ی دیگه ،من وافسانه وفاطمه یه مشهد سه نفره ی توپس ،بزنیم تو رگ !قلبخیلی خوشحالم چون معنی این که میگن باید خود امام رضا دعوت کنه رو عمیقا درک کردم..خودش !خود خودش خواست..

خورده گفته  :

١-بچه های مِشَد !دختران کالج ! ممنونم از همه تون .مصخوصا از نیلوفر جانم که ازوقتی فهمیده میخوام برم اونجا، با تماس های یک شب درمیونش ،کلی صفا میده بهم! لحظه دیدار نزدیکه و منم بسیار خوشحالمبغل

٢-هرکس تونست رابطه بین اعتکاف رفتن و اون مسابقه کذایی و جایزه شو و مشهد رفتن مارو پیدا کنه ،جدن جدن ایندفه هنرکرده  !نیشخندآیکونشم اصلا نکته انحرافی نیست!

اخبار شرکت :

*سقف مون درست شدو بنایی هام تموم شد ومام یه مدتیه بنا به دلایل سیاسی پیش اومده وتغییر جو، دیگه نمیتونیم بلند بخندیم ! یعنی مونده اینجام (ایکون یک دست روی گلو!)

*دیگه مثل اون روزا نمیریم تو آشپزخونه وصبحونه بخوریم !قاضی میکنیم تودستمون وپشت مانیتور گازش میزنیم! هی روزگار!هی !!

*خیلی کار ریخته سرمون ! موندیم زیرآوار این همه کار! استرس شدیدی گرفتم این روزا ..علیرغم اینکه همیشه شغلم  رو دوست داشتم ،اینروزا دارم به دوست داشتن یانداشتنش شک میکنم!

 

+ سمیه ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۸ بهمن ۱۳۸۸