آینده سازان! دلاوران !نام آوران!

با سرعت دو طرف خیابون رو طی کردم تا راننده اتوبوس منو ببینه وحرکت نکنه . سرظهر بود .نزدیک ساعت 2. داشتم می رفتم دانشگاه .سوار اتوبوس که شدم ،قسمت خانم ها فقط من بودم .روی همون صندلی جلو نشستم .قسمت آقایون هم دوتا پیرمرد ویک پسر بچه دبستانی که یا کلاس دو م بود یا اول!

یه روزنامه نیازمندیها ازکیفم برداشتم ومشغول خوندن شدم.همونطورکه سرم توی روزنامه بود متوجه شدم که پسر بچۀ چند باربرگشته و یه نگاهی به من انداخته .توی ایستگاه بعد یه دخترخانم دیگه هم سوارشد. بازهم بچۀ برگشته منونگاه میکنه . تعجب کردم ،شاید من شبیه کسی بودم براش که میشناسه ...بهش نگاه میکنم ومی خندم .میادجلو  و با اضطراب میگه :" خانم ببخشید میشه روزنامه تو ن روبدید به من؟!"

آخی .نازی .بمیرم. نباشم. فدات شم!...خلاصه اینها حرفهای دل من بود که از ذهنم گذشت .با خودم گفتم بیچاره حتما روزنامه رو واسه باباش یا داداشش که بیکاره میخواد.بهش سپردن سوار اتوبوس میشه حتما نیازمندیها رو برداره. روزنامه روبهش دادم وچشمام رو بستم .تا ایستگاه آخر انقدر فاصله بود که بشه یه چرتی زد. احساس کردم یکی داره منوتکون میده.درست احساس کرده بودم . روزنامه رو باعجله بهم داد وگفت ممنون یه تیکه اش رو لازم داشتم ،پاره کردم .ببخشید(به همین مؤدبی، به همین متانت!) .راننده در اتوبوس رو زد و اون باسرعت پیاده شد ودوید. داد زدم:آقا پسر بیا من روزنامه رولازم ندارم..اما اون خیلی دورشده بود.توی ایستگاه آخرکه بلند شدم متوجه شدم یه تکه کاغذی که میگفت از روی پام افتاد . تا ش رو بازکردم . خدای من !می دونید چی دیدم؟

دوست دارم

!!! !! !!! !!!! 

حالا من تیکه روزنامه شو نگه داشتم یادگاری !بهش عطر هم زده ام ! گذاشتمش توی کیف پولم!(صرفا بخاطر اینکه یادم نره چه خاطرخواههایی داشتم!)سر فرصت عکس شو هم میگیرم وپیوست این پست میکنم .فقط موندم   آخه بچه کلاس اول (حالا نهایتا دوم) رو چه به این کارا؟ این اصلا حالیش بود "دوست" کیه ؟ معنی "خواستن چیه" ؟!خدایا چی میخوان بشن این آینده سازان؟!

 

* این رخداد مربوط به سال گذشته است .فک کنم الان دیگه نزدیکهای سالگردش باشه .!دیروز تیکۀ روزنامه رو توی کیفم دیدم یادم افتاد بهش!.

*اوایل خرداد وتیر که میشه اکثرحسابدارها وقت سرخاروندن ندارن .لذا به یک عدد"سرخار!!!" با دورتند نیازمندیم!

 

+ سمیه ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸