راضیم!

روز اولی که اومده بودم واسه مصاحبه برای کار هیچوقت یادم نمیره .سعی کرده بودم بهترین مانتومو وبهترین کفشمو وبهترین مقنعه وخلاصه از هرچیزی که داشتم بهترینشونو بپوشم . کلی با خودم تمرین کرده بودم  چطوروارد بشم و درجواب سوالهاشو چی بگم. .آخه میگن برخورد اول خیلی مهمه وهمیشه توی ذهن طرف مقابل می مونه ...

همه چیز به نظر ایده ال می اومد. من قرار بود به عنوان یه حسابدارجدید به بخش مالی شون اضافه بشم .چون درهمون حین جایی دیگه مشغول به کاربودم ،قرار براین شد که هرموقع که رضایت شرکت قبلی رو گرفتم ،از اونجا استعفا بدم و دراینجا استخدام بشم.

گفتم شرکت قبلی ،کاش نمیگفتم ...

حالا که قراره اینجا گونی حرفام باشه ،حالاکه قراره بدون ترس وواهمه وبدون اینکه کسی منو بشناسه حرفامو بزنم،حالاکه قراره این کیبورد و این مانیتور واین پرشین بلاگفا(وشما ) بشین محرم اسرار ،میگم که خدا درحق من لطف بزرگی کرده مثل همیشه .میگم که در بدترین ووحشتناکترین لحظات زندگیم تنهام نذاشته .میگم که انقدربزرگ ورحیم بوده که منو بخشیده .میگم که انقدر ستارالعیوب بوده که بزرگترین گناهم رو پوشونده. دوست دارم بقیه شم بگم ولی خودش گفته بنده من نباید  گناهاشو پیش کسی غیر ازخودم بازگو کنه ... فقط تا همینجا بدونید که من نجات پیدا کردم از بدترین شرایط...

حالا اینجا راضیم. البته راضی به رضای خدا...

می دونم خیلی پراکنده نوشتم و به غیرازخودم کسی نفهمید چی میخواستم بگم !ولی شماتحمل کنید ایشالا دست به نوشتنم خوب میشه .اینها رو توی آنتراک وسط کارم نوشتم ...

خورده گفته 1:دلتنگی مهربان شده ست باما، بی بهانه سرمی زند به دل...

خورده گفته2:(لطفااول این رو بخونید !): خط بالا، فقط بخشی ازوبلاگ زیبای دوست عزیزم"مرمر" جان است .برای مفیوض شدن کامل (!) از این وبلاگ دیدن فرمائید! ...

پی نوشت آخر: سوءتفاهم خیلی بده ...

+ سمیه ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸