هوا (جوی و روحی) نسبتا پس است!!

پاییز امسال خیلی نامهربون شده انگار!

ساعت چهاروپنجاه وهشت دقیقه است.من نباید اینجا باشم (شرکت) ولی هستم..به هم ریخته است همه جا .هم میز روبه روم هم میز دلم ! میز روبه روم پراز کاغذ ماغذ ودفتر دستکه که این عادیه برا یه حسابدار تمام وقت! ولی روی میز دلم چی ؟ اونو چیکارش کنم که خیلی ریخته وپاش شده ودستم بهش نمی ره که هرچیزیشو بذارم سرجاش!

راستی !من سالهاست یه درد کهنه قدیمی دارم به نام پا درد!!! خیلی پـــــــــــــــــــــــــــام (ودرمواردی کمرم)درد میکنه .دوا ودرمونم کردم ولی نظرآخر پزشک معالج این بوده که این درد عصبیه..نه سیاتیکه !نه رماتیسمه ! نه دیسک کمره ! گفته عصبیه ! عصبی!

اصباب مصبابم داغونه .خدایا یه مدت کوتاهی کسی رو دو رو برمن نفرست .یه مدت .قول نمیدم خوب شم ولی حداقلش اینه بدتراز این نمی شم!

خورده گفته 1:شده تاحالا برا چن لحظه یادتون بره "نفس "بکشید؟! من مدتیه اینجوری شدم!! نشسته ام به یه موضوعی فک میکنم بعد یه احساس بدی بهم دست میده شکل خفگی! بعد یادم میاد باید نفس بکشم تا خوب شم! به مامانم که میگم میگه : هیچ چیت به آدمیزاد نرفته ! آخه اینم شد درد!

خورده گفته 2:کلافه

+ سمیه ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ٩ آبان ۱۳۸۸