یک سین،مجری تورهای تفریحی !

قبل نوشت:

چقدرروح منتظر فرصت هایی ست که هیچکس درآن نباشد...

اصل مطلب:

بالاخره جور کوه رفتنموجور کردم!  یعنی من مدیر ولیدری به باحالی خودم تا الان ندیدم! چنان توری برای خودم برپاکردم بیا وببیـــــــــــن .سعی کردم خیلی بهم خوش بگذره.صبح پنج شنبه کیفم رو برداشتم واینارو گذاشتم توش: یه پاکت شیر،مقداری خرما-یه کیک دوتایی نانی -یه موز- یه چیس سرکه نمکی-یه قاضی(قازی،غاضی،قاظی!خب چه میدونم .همون !) نون وپنیروخیار برا نهاروخلاصه که همه چی برداشتم اِلّا یه بطری آب که بایدبرمیداشتم !بماند که چقدرخودمودعواکردم وچقدرم تشنه ام شدوسط ِکوه ودر ودشت !..یه کاربانکی داشتم وسط راه انجامش دادم وتاکسی گرفتم واسه کوه صفه.از همون اولش که چشمم به چمن و دارودرخت وکوه افتاد دلم وا شد! حالا خوبه هفته قبلشم با خوونواده تلپ بودیم ولی انگارتنهایی رفتن دوای درد دل من بود.خلوت بود .اینجوری خیلی بهترمیتونستم هرکاری که دوست دارم انجام بدم..یه جاهایی هم هیشکس نبود ..نشستم سریه صخره وپاهامو آویزون کردم.اصفهان زیرپام بود خلاصه! ..اولش کلی دادوبیداد وگریه وزاری و وای خدای من چرا دنیا اینجوریه وای وای خدا حالا من چیکارکنم با این همه غصه و دارم دق میکنم واااااای خدا مگه تو خدای من نیستی پس چرا کمکم نمی کنی واین چه دنیایی ما توش زندگی می کنیم و کلی ناشُکریِ دیگه!! بعد از اندک اندکی  اشک ریختن وکسب احساس سبکبالی ،پاشدم یه مقدارروی صخره هه راه رفتم وروسری مو برداشتم وموهامو دادم دست باد(گفتم یه جاهایی هیشکی نبود!اینجا همونجابود.!) و تجدیدکرم ضدآفتاب وپیش به سوی قله ...یه جایی تو مسیر نوشته بودکه :"لطفا" از مسیرهای فرعی حرکت نکنید! ساعت رفت وبرگشت خودرا به خانواده اطلاع دهید!" منم دقیقاًهمین کارا رو نکردم! رفتم ازمسیرفرعی وگفتم ساعت رفت وبرگشتنمم عمرن اگه به مامانم بگم که اصلاً کجام من که تازشم بخوام بگم کی برمیگردم!خوب میشناسمش!چون خودم بزرگ نشدم الکی که!بزرگم کرده. هر سه دَقه یه بارتلفن کشم میکنه که الان کجایی؟کی میایی ؟نه دقیق دقیقش کجایی ؟!زودبرگرد واصلا چرا تنهایی رفتی و... ! حالاما میریم بالاخره یا برمیگردیم یا برنمی گردیم وازقضا رفتیم وباکلی خاطره هم برگشتیم...به قله که رسیدم سعی کردم ذهن وروانمو از هرچی فکر وذکرِ خالی کنم..روحم مدتها دنبال یه همچین فرصتی بود.فرصتی که هیچ کس وهیچ چیز توش نباشه.نفس عمیق .تمرکز.دستای باز.آسمون صاف باتیکه هایی ازابرای سفید.من وخدا ودستم ودستاش که وقتی بردمشون بالا احساس کردم انقدربهش نزدیک شده ام که دستموبگیره....عالی بود! عالی.

وقتی داشتم می رسیدم پایین یادم افتاد به اوووووووون همه خوراکی وخوردنی که بیصبرانه انتظاروصالمو میکشیدن.!در ِکیفموبازکردم به نیت کیک وشیر ولی نمیدونم چرانون و پنیرمو خوردم!.بعد درِ اون یکی جیبِ کیفمو بازکردم به نیت هندزفری برداشتن ،که دیدم وااااااااااای ههههههههههین ! تعجبنههههههه! خدای من! کرم ضدآفتابمو درست نبسته بودم ووارونه هم گذاشتمش والان درلایه لایه های کیفم وگوشی مو وهندزفریم  ضدآفتاب سی درصدِ آردن رخنه کرده و بعدش درِاون یکی جیبمو بازکردم به نیت دستمال کاغذی برداشتن واسه یه خاکی  تو سرم ریختن که دیدم وااااااااااای !ههههههههههین! نهههههههه !خدای من !درظرف خرما بازشده و خرماها بادل و رودشون چسبیدن به دفترچه حسابم وکارت ملیم! دیگه سعی کردم دست به کیفم نزنم براهمین پرتش کردم اون ور که صدای انفجارمهیبی ازش بلند شدتعجب هییییین!واااااااای این دیگه چی بودآیا !سریع درشو بازکردم .خاک توسرم همینوکم داشتم ،شیشه عطرمم شکست !باخیال راحت از اینکه کرم وخرما وعطر درخوبی وخوشی کنارهم زندگی میکنند ومنم گندِدیگه ای نمونده که بزنم کوهستان را درساعت چهارونیم بعدظهر به سمت خانه ترک نمودم!

خورده گفته 1:بگذارسرنوشت هرراهی را میخواهد برود،ماراهمان جداست..این ابرهاتا می توانند ببارند،ماچترمان خداست...

خورده گفته 2:دوستای اصفهانی ،قرارمون تااین لحظه سرجاشه.ولی تا پنج شنبه رو نمی دونم!!! من که میرم .فوقش خودم خودمو می بینم ویه کم بیشترباخودم آشنا میشم برمی گردم!نیشخند!(آیکون مشتاق دیدار !)

خورده گفته 3:

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای مردم خوراک بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

بقیه شو اینجا بخونین ! یعنی مام بچه بودیم انقدردعاهامون خفن بودن آیا؟!!!!!!خنده

+ سمیه ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ٢٦ مهر ۱۳۸۸