... ؟...

قبل نوشت:

 عرض کنم که،اینجا همچنان صحبت از غم واندوه وآه وناله و فغان وزجه مویه واین حرفاس (آیکون یه پیرزن غرغرو!!) .حوصله ندارین نخونین! بعد نیاین یقه گیر ما شیندا !

اصل مطلب:

کاشکی میشد آدم گاهی وقتا تو زندگیش بتونه گلوی کسی رو بگیره انقده فشاااااااار بده تا خفه شه!!!  عصبانییعنی الان اگه به من بگن تو ی تمام طول زندگیت همچین فرصتی رو یه بار داری ومی تونی ازش استفاده کنی ،عمراً اگه از خفه کردن پسرعموم دست بردارم!  عصبانیبچه پرووووووو!!اییییییییییش !  عصبانیآخه جوجه تو رو چه به زن گرفتن ؟ عصبانیهااااا؟ بیست ویک سالم شد سن واسه ازدواج ؟! عصبانی آس وپاس ! عصبانیدانشجو !عصبانی بچه ! عصبانی(...وکلی فحش دیگه !)عصبانی .دارم دیوونه میشم وقتی این پیشنهاد مسخره رو (ازدواج من با پسر عموم aaaaah!) از مامان ِ بابام (ننجونم!) شنیدم..مسخره تر از اون اینه که جناب پسرعموخان از نن جونم خواسته که با من صحبت کنه وانوقت نن جونم( تاااااااااااااااااااابلو وار !! ) میگه کسی بهم نگفته ها،خودم دارم میگم(منم گفتم :آرررررره توکه راست میگی !!) .خدایا ! واقعاً من چه گناهی کردم که بیش از نیمی از خواستگارای اجق وجقی که واسه من ردیف میکنی،ازخودم سه چهارسال کوچیکترن؟ لجم میگیره ..چون دقیقاً برام مهمه که حتماًبزرگترباشه؟کاش بابا مامانامون دست از سرمون برمی داشتن تا قید ازدواج رو بشه زد..والا! با این زندگی های مشترکی که آدم می بینه،روح وروانش نسبت به یه همچین اتفاقی توی زندگیش،تیره وتارمیشه..بدبین نیستم ولی به شانس خودم که نگاه میکنم بدبین میشم...

حال وهوای وبلاگم ریخته بهم..دفترچه یادداشتمم همینطور.این مدت خیلی بد آوردم.علیرغم پیچیدن شدید درکوچه پس کوچه های علی چپ وزدن خود باسرعت تمام به اون راه ها،بازم مگه میشه روی این مشکلات کم شه! قراری که باخودم گذاشته بودم راجب اینکه یه روزمرخصی بگیرم وبرم کوه وداد بزنم واینا سرجاشه ولی یه برنامه دیگه ام گذاشتم ،شایداز این حال وهوا اومدم بیرون.میخوام یه روز وسط هفته که خلوته،برم قبرستون و با مُرده ها خلوت کنم..برم اونجا شاید یه تکونی بخورم که این دنیا اصلاً ارزش غم وغصه خوردن نداره،شاید اونجا متوجه این حقیقت بشم که زندگیctrl+zندارد..برم .برم وحتماًمیرم... 

خورده گفته ١: یه جمله دیشب خوندم،جواب یکی از سوالامو گرفتم :

"بخشی از بزرگترین نعمت های خدا برای انسان،بی جواب گذاشتن برخی ازدعاهای اوست"

اما خیلی رفتم توفکر.. آخه خدایا ،کاش اگه بی جواب میذاشتی، لااقل صبروطاقتشم می دادی ..یه موجود خلق کردی با یه دنیا حساسیت واین همه غم..بازم شکر.شکربخاطرخیلی ازچیزایی که داریم و قدرشونو نداریم..

خورده گفته 2:الان که دارم اینارو مینویسم ،آسمون اصفهان ابری وتیره وتاره ..بوی بارون میاد ولی از خودش خبری نیست..خیابون چهارباغ خیلی قشنگ شده..روی زمین برگای رنگارنگ ریخته ..خلاصه که پاییز قدماشو داره تندمی کنه..کاش بارون بیاد..

خورده گفته 3: من متولد ماه مهرم ولی تاریخ مشخصی واسه روز تولدم ندارم.تقریباًهمه روزا یوم الشکن ! همه کسایی که میشناسنم از اول تااخر مهرفرصت دارن تبریک بگن ومن تقریباً تا مهربیاد تموم بشه بطورمیانگین روزانه دو پیام تبریک دریافت می نمایم ! ...(توضیحات بیشترانشالا درپست های بعدی !)

+ سمیه ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱٢ مهر ۱۳۸۸