ازسرِ بغض ..

 

"آنسوی دلتنگی ها،همیشه خدایی هست که داشتنش جبران تمام نداشته هاست"

با اینکه می دونم ده دقیقه اصلاًبه جایی نمیخوره ،ولی وقتی صبح ها باید ساعت شیش ونیم بیدار بشم،ساعتمو می ذارم سرشیش وبیست دقیقه تا وقتی زنگ خورد بدونم که ده دقیقه دیگه وقت دارم بخوابم و اونوقت لذت تمام خوابی که از دیشبش رفته بودم یه طرف ،لذت اون ده دقیقه هم یه طرف! گوشی رو که روشن میکنم یه ویبره کوچیک میره که یعنی چی ؟یعنی اس ام اس اومده برات .یکی از دوستامه .بازش می کنم:چرا دیشب گوشیتو خاموش کردی؟  تو دلم جواب میدم:برای اینکه نمیخواستم وسوسه بشم هندزفری بذارم توگوشمو دستم بره رو مدیا پلیرشو و بشنوم که:چشمام همزاد اشک وخون ..دلم همسایۀ آه ِ ...

دیگه نمیخوام وقتی سرمو می ذارم روی پشتی و به سقف اتاق خیره میشم،دوقطره اشکی که ازگوشه چشمم شروع میشن،پشت گردنم به هم برسن.نمی خوام شبایی رو تجربه کنم که صبحش برای اینکه کسی نفهمه گریه کردم ،پاشم یخ بذارم پشت پلکم وفوت کنم تو چشمام که مثلاً تابلو نباشم...دیگه نمیخوام ..دیگه نمیخوام..

دیرم شده بود وداشتم باعجله ضد آفتابی رو که زده بودم روی صورتم ،پخشش می کردم .تلوزیون روشن بود وکاش نبود...صدای علی لهراسبی می اومد که تیتراژتبلیغ سریال دلنوازان رو خونده:

 حال من دست خودم نیست

دیگه آروم نمی گیرم...

جلوی آینه میخکوب شدم .لبامو گاز گرفتم که گریه ام نگیره...خدایا من چه مرگمه اخه ؟ناشکرم؟ تو کمکم کن چشمام نعمت هاتو ببینه و کورتر ازاین نباشم...

.........................

ازبس ازصبح تاحالا یه بغض لعنتی مثل یه استخوون تیز وایستاده توگلوم،اینارونوشتم..کاش گذاشته بودم همون صبح گریه ام بگیره.قراره امروز مثلا با افسانه وفاطمه بریم بیرون دلمون واشه! حالا اگه این حس لعنتی ِمزخرف ِبی صاحابِ لامصب ِعوضی دست از سرمن برداشت! !

 

+ سمیه ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ٩ مهر ۱۳۸۸