باز آمد بوی ماه مدرسه...

خیلی قشنگه..خیلی رنگاورنگه! زرد ونارنجی وقرمز..سه تارنگی که اگه باهم ترکیب بشن،غوغایی میشه توی طبیعت بنام :"پاییز".

خدایامرسی ازت که منو متولد فصلی قراردادی که ماهی بنام مهر داره!(اینو گفتم که بدونین تولدم نزدیکه و به تبریک خشک وخالی هم راضی نمیشم!دوستی هاباید اینجا اثبات بشه!!بــــــــــــــــــــله ! حالا خبرتون می کنم کی وکجا وچه روزی !)

ماه مهر،ماهی که برام یادآور خاطرات روزهای خوش دورانیه که تنها دغدغه ام مشق شب ویاد گرفتن جدول ضرب ونوشتن املا وانشا بود..اون روزا خیلی شیطون بودم .درودیوار مدرسه هم واسه بالارفتنم کم بود.یادمه کلاس دوم که بودم ازبس آتیش می سوزوندم و بلای جون ناظممون(خانم افضلی.دقیقاً یادمه قیافه شو!)بودم ،یه مبصر کلاس پنجمی ،فقط مخصوص من گذاشته بود که خط کش به دست از اینور سالن به اون ور سالن دنبالم کنه وببرتَم سرکلاس!! وای خدا ..هیچوقت یادم نمیره که چقدربهم برمیخورد که نوبت بعد ازما که بهشون میگفتیم نوبت 2 ،پسرا بودن و عصر که میخواستن برن خونه،ور می داشتن رو تخته سیاه می نوشتن "نوبت 1 خر است"!!! یا مثلا "پسرا شیرن مثل شمشیرن و دخترا موشن مثل خرگوشن"!!! تعجبنیشخند .یه روز بعد از اینکه زنگ آخرمون خورد وبایدمیرفتیم خونه ،من نرفتم و وایستادم تا پسرا بیان ،بعدشم رفتم سرصفشون و داد وبیداد راه انداختم که خیلی بی شعورین و این حرفا! این آزادی عملی هم که داشتم همش از سرلطف ناظمشون آقای کاظمی بود که همیشه لُپ هام تودستاش بود و موهای بافته مو که ازپشت مقنعه ام  می زدبیرون رو می کشید و می گفت: ورپریده !!!خجالتخجالت.

آره !معروف بودم! معروف به ورپریدگی و دُم بریدگی! محبوب هم بودم! محبوب به شیرین زبونی و زبون ریزی وصدالبته زبون درازی!!! یه بار که به جرم ایجاد اختلال واغتشاش درنظم عمومی صفِ صبحگاهی،برده بودنم دفتر،همه معلم ها رو دیدم که جمعشون جمع بود و از اتفاق از اداره هم واسه بازدید اومده بودن! وقتی که داشتن راجبه نحوه آموزش معلمها واینکه چه جوری درس بدن که ما دانش آموزا خوب یاد بگیریم،صحبت می کردن چنان افاضه فضل واظهار نظری ازخودم اونجا بروز دادم که فکشون افتاد کف دفتر!! انقدرازخودِ نیم وجبیمو حرفای گنده تر از دهنم خوششون اومده بود که دفعه های بعدی هم که اومدن از مدیرمون خواستن منم توی جلسه شون باشم!!!از خود راضی 

دبستان و راهنمایی ودبیرستان ودانشگاه و روزهای کم دغدغه والان کارو زندگی وفکرآینده و روزهای پردغدغه..خدایا حاضرم تمام این روزهایی که الان دارمو با یه روز از روزای دبستانم عوض کنم..اینجوری که مثلاًیه روز صبح ازخواب پاشم وبه جای این لباسایی که الان پوشیدم،مانتو طوسی و مقنعه سفید وکفش های تق تقی مو بپوشم وبرم سرکلاسی که همیشه نیمکت اول یا دومش میشستم و تمام هم وغمم بشه زنگ خونه! زنگ آخر...اگه اون روزا اینو می فهمیدم که یه روزی میشه که حسرتشو بخورم، هیچوقت واسه زنگ آخر لحظه شماری نمی کردم..یادت بخیر حسابدارتمام وقتِ کوچک دبستانیِ من! یادت بخیر گچ وتخته پا ک کن..یادت بخیرتخته سیاهی که همیشه واسه پاک کردنش ،داوطلب میشدم و غرق درگچ وگردوخاک  برمی گشتم خونه ...یادت بخیر جفت شدن با دخترهمسایه و زنگ خونه های مردم وزدن وفرار کردن!! یادت بخیروشادی.

 

خورده گفته 1:قبلن ها یه پستی گذاشتم درباره یکی ازانشاهایی که کلاس چهارمم نوشته بودم.میلتون بود و وقت داشتین برید بخونید یه کم بخندیم دورهم!نیشخند

خورده گفته 2:تنکیو وری ماچ از همه رفقایی که ازالان رفتن تو فکر کادو تولد!نیشخند

خورده گفته 3:یه تبلیغی بود یه مدت میذاشت ، اینکه وقتی بچه هاتون میرن توی اینترنت هواشونو داشته باشین یه وقت نرن چیزایی رو ببینن که نباید ببینن تا هیجده سالشون نشده واین حرفا!! میخواستم بگم با این سرعت اینترنت وبا این سرویس دهی تون و با این خطوطی که ازافغانستان گرفتین واسه اینترنت ایران،شکرزیادی وغلط اضافی نخورین ونکنین لطفاً! آخه بااین سرعت که بلاگفا وپرشینم وا نمیشه ،اونوقت سایتای اونجوری وامیشه ؟!

خورده گفته آخر:

امروز سه شنبه سی ویک شهریو ر هشتاد وهشت ساعت دوازده ده کم و من ویه عالم کار نکرده...

 

+ سمیه ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۳٠ شهریور ۱۳۸۸