افطاری در بریانی!!

قبل نوشت :

هِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی روزگار!! این روزها هرجامیرم،هروبلاگی که سرمیزنم و پای صحبت هرکدوم ازرفقام(مجازیا وحقیقیا) که میشینم ،همه مشکل  وغصه دارن...هرکی یه چیزیشه ودرخیلی ازمواردم بیشترازیه چیزیشه! یکی گفته مشکل خوونوادگی دارم وازخونه زدم بیرون،یکی گفته مشکل مالی دارم،یکی گفته دنبال کارمیگردم وپیداش نمیکنم ،یکی گفته دلم یه جای خلوت میخواد بشینم زاربزنم،یکی دلش گرفته واون یکی خودشم نمی دونه چشه ..خلاصه که همه داغونیم..اوضاع واحوال بدی شده... 

اصل مطلب:

توی این هیری وویری که روزگار دنبالمون کرده تا از پشت بگیرتمونو ویه مشت غم وغصه بندازه تو یقه مونو و بذارمون به حال خودمون، تصمیم گرفتم دیگه به هیچی فکر نکنم (التبه اگه بشه!) ..خوشم میاد از روزهای بی برنامه ،روزایی که ازقبلش براش برنامه ای نداشتی ولی یه هویی جور میشه که بشه یه روزمتفاوت ویه خورده همچین بفهمی نفهمی خوب. پریروز توی شرکت خیلی کارداشتم،دیگه ساعت سه بودکه میزمو مرتب کردم وسیستمم روخاموش کردم وازشرکت اومدم بیرون..رفتم توی پارک روبروی شرکت نشستم واز قضا فاطمه هم همون دوروبرا بود وهمدیگه رودیدیم واز قضاترش افسانه هم یه نیم ساعت بعدش،بهمون پیوست!!

نشستیم به درد ودل و آه وناله کشیدن وحرص وجوش خوردن و...بعددیدیم هیچ فایده ای نداره اگه بخوایم تافردا صبحم دردودل کنیم تمومی که نداره هیچ،ممکنه دیگه موی سفیدروسرمون نمونه!!(ازبس غصه داشتیم واسه تعریف! واسه گفتنشونم تایم میگرفتیم ده دقه من ،ده دقه فاطمه ،ده دقه افسانه وچرخه ای که همینطورمی چرخید!) ...ساعت ۵ونیم بود وبه سرمون زد واسه افطار بمونیم بیرون .کاری که همش میخواستیم واسش برنامه ریزی کنیم ونمیشد.نزدیک شیصد بار تصمیمون راجب اینکه چی بخوریم وکجابخوریم عوض شدتااینکه بالاخره بااکثریت آرا قرارشد من مهمونشون کنم بریون!!!از خود راضی(بریون یا همون بریان ،غذایی ست بس لذیذ وچرب که مخصوص اصفهانیاست و اگه درست بگم از شش گوسفند درست میشه و روش گردو می ذارن وبانون سنگگ میارن سرمیز و واااااااای که دلتون آب !ولی خداییش اومدین اصفهان وخواستین برین بخورین یه زنگی به منم بزنین منم باهاتون بیام وببرمتون یه جای خوب !! )

خیلی خوب بود.خنده های با صدا وبی هوا ،نیشامونو واکرده بودیم از این ورتا اون ور! به همه چی میخندیدیم ،به پیاز رومیز وبه دوغ تو پارچم میخندیدیم! به سوتی های فاطمه که تمومی نداشت و به دورلب چرب وچیلی افسانه ! آخیش خیلی وقت بود دلم میخواست مثل راننده ماشین سنگینا،بزنم روی یه پیاز وله ش کنم وبدون گذاشتن کلاس ملاس(وقتی باهمکارام میریم رستوران) لقمه هامو بدم پایین...راستی اینو بگم :همینم مونده بود که برم خونه وبه مامانم بگم ،اون آقایی که واسمون دوغ آورد سرمیز ،بعد که میخواستیم دستامونو بشوریم اومد جلو وگفت: شما خیلی دختر خوب وسرسنگینی هستی(!!! من موندم توش،این همه خنده وهرهر وکِرکِر که ازمیزما بلند شد ، کجاش معنی سروسنگینی می داد؟!) منم خودم آدم زن وبچه داری ام ،میخواستم ببینم خونه دون کوجاس؟ ما یه بِچه خار(منظورش بچه خواهربود!) دارم که میخوایم زنش بدیم ، آ ،براش دنبالی یه دختری خُب می گردیم!! منو بگی واااااااااای !! یه کلام گفتم: نخیرمن نمیگم خونه مون کجاست چون من به اصفهانی ها شوهر نمی کنم!! اونو بگی واااااااااای!! انقده بهش برخورد ومعلوم بودپشیمون شده از اینکه به من گفته بودسروسنگین!! خنده

خورده گفته 1: آخ جووووووون ! الان بهمون گفتن که شنبه نیاین شرکت! چون یه شنبه تعطیله ،شنبه هم ما میدیم روش!!(کاشکی جورشه ،بابام ماروببره یه جا دلمون واشه لامصب!)

خورده گفته 2: پیشاپیش عید همگیتون مبارک ! قلبخوش به حال اونایی که تو ماه رمضون امسال ،خدا یه تغییر وتحول درست وحسابی تو زندگیشون ایجاد کرد...

+ سمیه ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ٢٦ شهریور ۱۳۸۸