نقدوبررسی معقوله ازدواج !

قبل نوشت:

مدیونید اگه فک کنید خبریه!!!  یعنی نمیگذرم ازتون اگه فک کردین قراره من شوهر کنم! راستش زودترازاینا باید میومدم مراتب خوشحالیمو به عرضتون می رسوندم منتهاش بخاطرمصادف شدن بالیالی قدر و بخاطر اینکه تصمیم گرفتم تا اخر شهریور ایشالا به یاری خدا کارهای عقب مونده شرکتمو به روز کنم، این شد که دیگه کمتر میام نت وشمام دیگه مسلماً کمتر میاین اینجا چرت وپرتای یک حسابدارتمام وقتو میخونین!

قبل ازهرچیز تشکر ویژه ای دارم ازهمه دوستایی که وسایل عروسی منو به بهترین نحوفراهم کردن: !!

ماشین عروس وخواننده وارکسترش که با علیرضا جان شد!

کیک یزدی وشیرینیشم که با آقا محراب عزیز شد!

دست وشوت وجلف بازی و شلوغ کردن به نفع طرف عروس هم ،که با بروبچ کالج (ستاره،شادی،نیلو فر ومهشاد جونام!!)شد!

دعای خیر وآرزوی خوشبختی واین حرفام که کی بهتر از آقا مجتبی هست ،که درحق من بکنه!!praying

اینارو من خیلی ازتون مچکرم منتهاش قضیه اینه که روزی که خواستین تشریف بیارین یه دامادم زحمت بکیشن باخودتون بیارید که دیگه حسابی شرمندم کرده باشین!! دامادشم ازاون خوش تیپاش باشه لطفاً !!

اصل مطلب:

خب من ازهمینجا اعلام میکنم که اگه میدونستم موضوع خواستگاراومدن انقدرشماروخوشحال میکنه ،پس از این به بعد لااقلش هفته ای یه بار،حالااغراق نکرده باشم دوهفته ای یه بار رو(شایدم دوهفته پشت سرهم خبری باشه ،بعدش دیگه خبری نباشه تاااااااا یکی دوماه!! اینم مدلِ درخونه ماست دیگه! یا دارن پاشنشو ازجا میکنن یا اصلا کسی حواسش نیست اینجام یه خونه ای هست،یه دختر دسته گل توشه! یه خانومه همچی تموم!!) براتون مینویسم کی اومده وچی شد وچرا نشد وشایدم چرا شد!! جریان این آخری  جالبناک بود.خانمی که من توی پست قبل بهش بدوبیراه گفتم خاله آقای داماد بودن که درمحله ای آن ورتر از محله ما زندگانی می کند.جریان این بوده که آقای داماد مدتهاست که مشغول پاییدن من بوده وبعد ازگذشت چندین مرحله تعقیب وگریز ،به این نتیجه رسیده که من عجب دختر خوبی هستم وحیف است که از دستش بروم!بماند که چقدرانتقادمیکرد که شما بیش ازحددخترمغروری هستید!! الان واسه اینکه نمیخوام زیاد وارد جزئیات موضوع ِ تموم شده بشم،خلاصه وار به استحضارتون می رسونم که بعداز صحبتهای اولیه که صورت گرفت ونظرمن هم به اندازه همون صحبت های اولیه مثبت بود، وقتی دیروز رفتم خونه،مامان محترمم خبر از یک تماس از طرف اونا واسه قرارمدار رسمی شدن موضوع و یک جواب نه از طرف ما بابت تمام کردن موضوع داد!(ما که میگم یعنی مامانم وبازم مامانم!) وقتی دلیلشو ازش شنیدم تا یه ساعت داد وبیداد میکردم! آخه چراااااااااااا؟ مامانی اینکارا یعنی چی؟ تو واسه چی فک میکنی دخترت خیلی همه چی تمومه که داماد همه  چی تموم میخوای؟ اصلاًمگه آدمی پیدا میشه که همچیش تموم باشه؟!.وقتی بهش گفتم ،الان که خودت این تصمیمو گرفتی پس حق نداری ازاین به بعد به من بگی چیکارکنم چیکارنکنم،اشکو توی چشماش دیدم.......خیلی بدم اومد ازخودم! انقدرام ارزش نداشت که بخوام دل مامانمو به درد بیارم ،مطمئناًمامانیِ من خوشبختیمو میخواد واینو همیشه از دعاهای پرسوز وگدازی که واسم میکنه متوجه میشم...خندیدم بهش و گفتم مامان، من خوشبختم...خوشبختم..خوشبختم...واسه اینکه مامانم توئی..واسه اینکه دخترتو خیلی دوست داری و حاضر نیستی دست هرکسی بسپاریش ..واسه اینکه همش بهم میگی اگه توبری دیگه خونه مون ته تغاری نداره! دختر کوچیکه نداره !

وبدین ترتیب پرونده دومین خواستگارماه مبارک رمضان ما هم بسته شد!! از همینجا برای همه خواستگارام آرزوی خوشبختی میکنم واز خدامیخوام بهترینهانصیبشون بشه..به قول قدیما یاقسمت و یانصیب !!

خورده گفته 1:نمیدونم عیب کارکجاست که اکثرپستایی که میذارم، اشتباه برداشت میشه،شاید بخاطر اینه که خیلی سربسته می نویسم .مثلاًاقای چوغوکی فک کرده من ظاهربین هستم وگفته که  ازم متنفره!درحالی که اصلا اینطورنیست ومن وقتی فهمیدم داماد مذکور دیپلم ناقصه،چیزای مهمتری رودرنظرگرفتم ورفتم وباهاش صحبتم کردم..چیزی که خودش هم ازمطرح کردنش میترسیده وبه خاله ش گفته بوداگرما پرسیدیم ،بگه ازخودش بپرسیم!

 خورده گفته 2: ازدواج بزرگترین تصمیم زندگیه. نظرم راجع بهش خیلی متغیره واینم بخاطرزندگی هایی  که دراطرافم میبینم..هشتاددرصد ازدوستام ازازدواجشون ناراضی ان وبیست درصد دیگه شونم نه راضی ان نه ناراضی! این که میگن هندونه دربسته است واقعیته.البته هرچند میشه تاحدودی(تحقیق ومشورت ،تا اونجایی که لازمه وباید بشه)قبل از بازکردن این هندونه،بشه فهمید سرخ و شرینه یا سفیده وبی مزه ولی خب خیلی وقتام بوده علیرغم همه کارایی که صورت گرفته هندونه هه سفیدو بی مزه وچه بسا گندیده ازآب دراومده...خدایا هندونه ای سرخ وشیرین وبزرگ وخوشمزه به ما جوانان مجردی که توکلمون به توست ،عطابفرما!!

+ سمیه ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; ٢٢ شهریور ۱۳۸۸