اولین افطار رمضان هشتادوهشت!

قبل نوشت:

امروزصبح یکی ازهمکارا وسط سالن شرکت روگرفته به خنده وقهقهه که : همین الان دوستم یه اس ام اس فرستاده ،گوش کنین گوش کنین:

ما:نیشخند (این نیش به  علت این بازشدکه هنوز دست به کارنزده، به خودمون آنتراک داده ایم!!)

خانم شین باصدایی رساهورا: نتیجه اولیه شمارش آرا درافغانستان: دکتر محمود اح م د.ی ن ژاد با 45میلیون رأی،برنده انتخابات شد!!!

ما: خنده (پنج عدد به تعداد افراد حاضردرسالن !!)

اصل مطلب:

عجب روزی بود دیروز! بعد از یه سال چند خوردی چرب وشیرین ازطعام،عمراً اگه میشد تحمل کنی یک روزی درصیام!! جا دشمناتان خالی!(گفتم دشمناتان ،بافرض اینکه مثل خودم ،بیش از یکی داشته باشین!) ،سرساعت دوازده به وقت ظهر،چنان سردردی گرفتم من ،که چشام باز نمیشد جلو پامو ببینم! اولش سعی کردم بیام نت وخودمومشغول کنم تازمان بگذره واینجوری دست ازکاربکشم بلکم که یه مقداری خوب شه، خوب که نشد هیچی برشدتش هم ثانیه به ثانیه افزوده شد. دیگه تحملش غیرممکن بود. نشستم واسه خودم فلسفه چینی کردم که من چکاربه مرجع تقلید دارم،خودم عقلم میرسه ،دراینجورمواقع خوردن یه قرص مسکن با یه لیوان آب نه تنها روزه روباطل نمیکنه بلکه برپاداش معنویشم اضافه میکنه!!.آخه خدا که خوشش نمیاد بنده هاش بخاطر پیروی از دستوراتش ،سردردبگیرن که! اگرگشنه وتشنه بودم یه چیزی ولی الان که سرم درد میکنه اشکال نداره یه قر ص بخورم ! پس یه قرص میخورم ! آره الان پامیشم یه قرص میخورم!! یعنی باید یه قرص بخورم! رفتم به طرف آبسردکن که یه لیوان بردارم که صدای خانم شین منو از این فلسفه من درآوردیم کشید بیرون وگفت:من میرم ماشینو ازپارکینگ بیارم ببرمت خونه! آماده شو .با این سردردت توی این گرما ،خودم میرسونمت!!! خیللللللی خوشحال شدم و روزه مو نخوردم...خونه که رسیدم دویدم یه روسری برداشتم و تا جایی که کش می اومد پیچوندمش دورسرم وگره ش زدم !( اسم این کار روسری درمانی نام داره که درمواقع سردرد خیلی جواب میدهد! دکتر سین!!).بماند که هرکس وارد اتاق میشد میخندید ومسخرم میکرد که روز اول که این حالته وای به روز سی ام .البته مامانا رو که میشناسین چقدردلسوزن، نزدیک نود بارتادم افطار پیشنهاد خوردن روزه رو آورد جلو چشمم وهی میگفت: گناهش پامن! گناهش پامن!!

خلاصه که سعی کردم بخوابم وخوابیدم .وقتی بیدارشدم ساعت شیش بود .بلند گفتم :آخ جون دوساعت تا افطار مونده! .برای گذران این دوساعت هم،به خودم زحمت دادم رفتم آشپزخونه که دیدم ای وای ،مامان گلم خودش همه چی رو آماده کرده! حتی استکانای آبجوش روهم نبات کرده...(فداش بشم من ااااااالهی!) .دیدم هیچ راهی واسه پرت زمان وجود نداره،گیردادم به خودم! شصت بارموهامو شونه کردم ونودوشیش بارهم به شکلای مختلف بستمشون تابالاخره به این نتیجه رسیدم که دم اسبی واسه سرسفره افطارازهمش بهتره!!

وبالاخره : اذان مغرب به افق اصفهان!:

فکرنمیکنم توی ماه رمضون، آوایی دلنشین تر از ربنای استاد شجریان واذان مؤذن زاده وجود داشته باشه...

خدای مهربون من:

 وقتی نشستم سرسجاده ، خیلی شرمنده شدم ازبندگی خودم..از اینکه یه روز روزه گرفتم واحساس غرورمیکردم واقعاً ازخودم بدم اومد...از اینکه حتی به اندازه سرسوزنی،تو رو اونجور که شایسته وبایسته هستی،ستایش نکرده ام ،شرمنده شدم..ولی با این حال دستای نیازم رو دراز کردم و واسه هرکسی که میشناختم ونمیشناختم دعا ی خیر کردم...به این جمله که : دعا آرامش دل است،عمیقاً معتقدم...

سرسفره افطار:

بعد از تعارفات معمول قبول باشه قبول باشه ای که بین اعضا خانواده ما ردو بدل شد، من دیدم هیچکس راجب به هیچی ، هیچی نمیگه! گفتم که: اگر جرأتشو دارن الان برقا رو ببرن ،تا مردم بدونن باهاشون چیکارکنن !!(هرچی فک میکنم نمیدونم این جمله ازکجام دراومد سرافطاری!!) چندی نگذشت وبه ناگاه که همه دستها درسفره وهمه چشمها در تلوزیون بود، برقا رفتن ! یعنی انقدر عمق فاجعه عمیق بود وبه خونه من تشنه شده بودن که چشماشون از عصبانیت توی تاریکی برق میزد رو به من!!! همه یکصدا به من میگفتن ای سق سیاه ! ای سق سیاه!!!

خورده گفته 1: کارگرهای کارخونه شرکت ما، ازطرف شرکت یه هفته ای رفته ان مشهد..تولید که کم باشه کماکان کارما هم کم میشه (نه زیادها!!) جدن خوشبحالشون...

این روزا خیلی دلم بهونه حرم امام رضا رو میگیره..خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دلتنگ حرم باصفاش شدم..ازمشهدی های عزیز میخوام میرن حرم ، یه مجوز واسه من بگیرن.آقا که محل ما نمیذاره...

خورده گفته 2: من ممنونم از دوستای عزیزی که لطف دارن و بنده رو لینک می کنن وصداشم درنمیارن!. اینو زمانی متوجه میشم که اتفاقی به وبلاگهاتون سربزنم! شخصا به تبادل لینک واین حرفا علاقه ای ندارم ومعتقدم هروبلاگی که نوشته هاش به سلایقم بخوره جاش دست چپه (البته تاج سره ولی خب اینجا قالبش اینه که دست چپ باشه!) اما اگر دوست داشتید که جزو دوستان دست چپی باشید،کاری به سلایق وعلایق من نداشته باشید! بگید که حتماً اینکاررومیکنم!!!لبخند

+ سمیه ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱ شهریور ۱۳۸۸