خاکستری ...

وبلاگ  ِمن  ؛ کاش می توانستم مثل بابک اسحاقی بالای سردرت حک کنم :" هیچ غریبه ای اینجا را نمیخواند " درحالی که می دانی و می دانم که غریبه هائی اینجا را میخوانند که  خوش ندارمشان...

وبلا گ من ، کاش شانه داشتی  ، دست ، بغل ... طوفانی کشید مرا درخود ومن ماندم و آوارها...، بدون هیچ آرامشی که میگویند بعد هرطوفان می رسد... وبلاگ من کاش شانه داشتی ...دست ...بغل...

+ سمیه ; ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; ٩ آبان ۱۳٩۱