من زنده هستم !

از بچه گی هائی که گذشتن تا الانی که فاصله ام تا اونموقع ها (به قول هستی ،دختر خواهرم ) خعلی تـــــــــــــــــــــا (یعنی خیلی زیاد !)شده ، هیچموقع نتونستم اظهار به شادی کنم ..اظهار به اینکه چیزیم نیست ،همه چیم آرومه و چاقه دماغم و شاد ِ دلم واسم اصلا کار آسونی نبوده . ..اگه ناراحتم کرده باشن ، اگه از روزگار دل خوشی نداشته باشم ، محاله کسی متوجه نشه..چشام.چشام اولین متهم هائی هستن که توی این موقع ها منو لو میدن.متاسفانه!

عصبانیم ازخودم .  از اینکه نتونم وقتی واسه کسی حرف میزنم وبه قسمتائیش میرسم که دردناکترین جاشه ، نزنم زیر گریه ..دلمو زده این اخلاقم . اینکه حتی واسه بچه ی سه چارساله ای که توی اتوبوس روبه روم نشسته، سوال بشه که یعنی چرا من دارم زیرعینک آفتابی م اشک میریزم و مثلا نذاشتم که کسی بفهمه !

خسته م از دست خودم ، که توی هیچ شرایطی نمی تونم تظاهر کنم ..تظاهر برام خیلی سخته .خسته م ازدست خودم که یک ساعت و بیست و پنج دقیقه میشینم جلوی آینه و میگم گوربابای هرچی که شده ، گوربابای همه ی دنیا ، الان که دارم مثلا میرم مجلس عروسی بذار شاد باشم .بذار مث قبلن ترها که هیچموقع حتی واسه عروسی داداشمم آرایشگاه نرفته م ،خودم از آرایش کردنم لذت ببرم ! اما چه فایده که نه گوربابای هرچی شده تاثیرخودش رو میذاره نه گوربابای همه ی دنیا ! پام که میرسه به درتالار ، اختیار اشک هام از دستم در میره ...

اینارو نمیگم  اینجا که اگه واسه کسی مهم هستم ، دلش بگیره ...اینارو فقط می نویسم که بگم زنده م. هستم تو این دنیا ..جسمم سالمه  بغیر از ریزش شدید موئی که پیدا کردم! از اتفاق سرکارهم میرم ! یه  محیط کاملا متفاوت با بقیه محیط هائی که توی این هشت سال داشتم..بد نیست. همین که متفاوته واسم جالبه! .فعلا اگه توی این هفته ،توی جلسه ای که داریم راجبه حقوقم ومبلغی که مد نظرمه به توافق رسیدیم ،میمونم تا دوران دانشجوئیم سرآد .

مرسی وممنون هستم از همه ی دوستام !.ازاونائی که توی شرایط روحی بدی که دارم ،گاهی همقدم شدن باهام..گاهی به حرفام گوش دادن و گاهی هم سکوت کردن ولی می دونستم که هستن کنارم...

ممنونم از سه یار همیشگی ! این رفیقان ِ بامرامم که روز سی ام شهریور رو بخاطر داشتن ..هرچند سوری بود ولی تو شناسنامه ام که حک شده ! این سه دوست عزیز کسائی نبودن جز همراه اول  و بیمه پارسیان که هرسه ماه ازم صد وخورده ای میگیره واسه حق بیمه عمر ! و خانوم صاد ِ  همیشه درصحنه و عزیزم !

از اینکه پائیز اومده و "مردسه ها واشده و هلهله برپاشده و باحضور بچه ها مردسه زیبا شده " وازاینکه الان سه چهار روزه توی اتاق کارم فقط این شعررو زمزمه میکنم ، دلم یه کم سرحال شده ! همین که روزها بیان و تندتند بگذرن ،همینم واسه حال ِ بد احوال ما بد نیست ...

+ سمیه ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ٢ مهر ۱۳٩٠