سرم ، درگم است !

به قدر یه عالمه ، به هم ریخته ام!..ازروزی که رفتم دانشگاه ، تمام هم و غمم رو روی این گذاشتم که کارم رو درجای خودش و درسم رو هم درجای خودش ،حفظ کنم ...

ولی نمیذارن.بعضی وقتا یه آدم سرشو چنان میکنه توی حلق ِ زندگیت و با رفتارهاش آزارت میده که مجبورت میکنه توی شرایطی قراربگیری که از بعضی از چیزای مهم زندگیت بگذری ... تا الان چنان بزرگ کردم خودم رو که یادگرفته ام  توی زندگی بعضی اوقات باید گذشت کرد، بعضی وقتها باید کوتاه اومد ، گاهی بایدعذرخواهی کرد و همیشه هم باید اشتباهی  روکه کردی پذیرفت،اما هرگز از غرور وشخصیت نگذشت و اجازه نداد که هرکسی درهرجایگاهی که هست، زیرسوالشون ببره ..من به همکارحسودم خانم "شین"که آبروی هرچی زنه رو با اینکارهاش میبره ، این اجازه رو نمیدم  که هرروز یه بامبول دربیاره ویه بهانه بگیره وچون تمام وقته ، کارمنو دست کم بگیره .آقای "پ" یکی دیگه ازهمکارامون که درجریانات این روزهای کاریه ما قرارگرفته ،دیروزخیلی باهام صحبت کرد ولی امروز حق رو بهم داد ... 

علیرغم میل باطنی م و علیرغم تمام مشکلاتی که بعداز این خواهم داشت(اگه نتونم کاری با محیط خوب وبا شرایطی که دارم پیداکنم )دارم میرم اتاق رئیس..

بااین اوصاف ،دیگه سمیه ،حسابدارتمام وقت نیست، اما به توکل به خدا، باتمام وجود اعتقاد داره...

خورده گفته 1:

جـــــــــــــانــــا چه گویم ، شرح فراقت               چــشمی و صد نم ، جانی و صد آه

حافظ چه نالی ، گر وصـــــ   ل خواهی             خون بایــــــــدت خورد ، درگاه و بیگاه

خورده گفته 2 :

اگه کسی توی اصفهان کارمناسبی (حسابداری وحسابرسی) برام سراغ داشت ، بگه ! بانو الهه جان حالت چی طوره ! ؟ !!

+ سمیه ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠