من ورفقام

ماسه فقره دوست هستیم به نامهای من، فاطمه و افسانه !   روز اولی که توی دانشگاه دیدمشون از حرکات ورفتارشون متوجه شدم که نباید سن وسالی داشته باشن . تازه درسشون از هنرستان تموم شده بود. فاطمه متولد 66 افسانه 68 ومنم 63 . هیچ وقت فکرشونمی کردم همین دوتا دختری که روز اول سرکلاس اقتصاد به استاد گفتن اجازه خانم ! ومن بهشون گفتم خیلی جوجه این ! یه روزی بشن از جمله دوستان فابریک وپایه  ای که حتی بعد از فارغ التحصیلی هم با اینکه بعضی وقتا چش همدیگه رو نداریم وکارمون به گیس وگیس کشی می کشه ،(فقط بخاطراینکه اون دوتا همیشه دیر میان سرقرار) اگه مشکلی واسه یکی مون پیش بیاد ، اون دوتای دیگمون حتما سعی می کنیم تنها ش نذاریم...

دوست خوبی که همیشه ،همراه وهمدل وهمراز وهمرنگ وپایه باشه واسه کارهایی که تو دلت بخواد وشریک همیشگی غم هاوشادیهات باشه هیچ وقت پیدا نمی شه . این یه حقیقته که تجربه به هممون ثابتش کرده  ونمی شه منکرش شد.

 ولی خب خداییش این صفت"  پایه بودن واسه کارهایی که تو دلت بخواد " توی این دوفقره دوست ما بارزه . یعنی انقدر پایه ان واسه بیرون رفتن و مسافرت های درون شهری و برون شهری ! و کوه رفتن و پار ک رفتن و ... که اگه دیگه باهاشون رفتم بیرون ، برگشتنم به خونه باخداست!

بماند که ریسک پذیری اون دوتا واسه رفتن به سفرهای برون شهری خیلی بیشترازمنه ! یه پیشنهادهایی به آدم می کنن که نگوتعجب ...بریم گلپایگون تا عصری برمی گردیم ! بریم خوانسار می گیم رفتیم جمکران !تعجببریم شهرضا ، زیارت که کردیم برمی گردیم ! تعجببریم سامون کبابو که زدیم تو رگ برمی گردیم !!!تعجبنیشخند هرچند این روزها هستن دخترای زیادی که این آزادی ها رو دارن ولی خب ما یه همچین خانواده هایی نداریم.(البته  تا حدودی حق دارن) 

 

خاطره آخرین باری رو که سه تایی رفتیم کوه هیچ وقت یادم نمی ره ! بابا ومامانم مشهد بودن منم توخونه  گفتم که من باید برم دانشگاه زرین شهر یه همایشه واگر نرم همایش برگزار نمی شه!! (واقعا گفتما!)

 این فاطمه از اونهایه که اگر صد قدم را ه اومد باید 10دقیقه بره دستشوئی لبخندخجالت! حالا فک کن وسط کوه چه جوری ما این بچه رو می بردیم دستشوئی !!

بهش گفتیم ما همینجا منتظرت میشینیم تو برو پائین دستشوئی وبیا!  نیم ساعتی نشستیم . وقتی برگشت با صورت برافروخته وچشمانی غمبارمی دونید چی گفت: من دستشوئی دارم ! آخه من رفتم دستشوئی ولی این مسافتی رو که دوباره اومدم بالا بازم باید برم دستشوئی!! ...

نذاشتیمش دیگه بره ! ولی انقدر اون روز از دست کارهاش خندیدیم که اکیپی که پشت سرما بودن هم فهمیدن جریان چیه! از بس غر زد این بشر!!

 منم که طبق معمول سوتی پشت سوتی ! تابلو"  صعود  اکید اً  ممنوع " رو با صدای بلند واعتماد به نفس بالا خوندم : صعوداً اکید ممنوع "!! از خود راضی انقدر خندیدیم که همون اکیپه باز دوباره فهمید!!خندهخنده(نمی دونم چرا!خجالت) هرجا ما رو توی مسیر می دیدن داد می زدن: بچه ها صعوداً اکید ممنوع!!نیشخند

پ نوشت1: چه خبره توی این خیابونا!!  همه انگار مریضی لاعلاج گرفتن . سرتا پاشونا سبزبستن!! آخی خداایشالا شفا بدهخنده

پ نوشت 2: این روزها مشغول تنظیم دفاتر مالی برای دارائی هستم .خیلی صبر وحوصله می خواد .درپست های پیشین عرض کرده بودم : به یه دستگاه "سرخار" با دورتند نیاز مندیم!! کسی نداشت؟

 

+ سمیه ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۸ خرداد ۱۳۸۸