یادداشت های یک دختر بی دماغ !

میگه : آخه دخترجان ،این جوری که تو گریه میکنی و هی دماغتو پاک میکنی ،دیگه نه چشم واست میمونه ،نه دماغ !

میگم  : من که دیگه دلی واسم نمونده ،دماغو می خوام چکار...هی روزگارهی...

 

ویژه نوشت :

  یعنی واقعا با این بند و بساط ی که راه انداختن ،کسی دل و دماغ انار و آجیل خوردن وتخمه شکستن و گل گفتن و بلبل شنفتن و این صوبتا رو داره امشب ؟!!!

هرکی داره که یعنی رفته همون 180تومنش خرج کرده ! وای به بعد ازاین مان وای...

بدم میاد از این م م ل کت، م م لکتی که یاد بابای من داده از صب تا شب توخونه مواظب باشه کی شیر آب روبازمیکنه ، کی لامپ رو روشن میذاره والانم نحوه ی خرج کردنه 180تومنشو یادش میده ... وای به بعد از این مان وای...

+ سمیه ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۳٠ آذر ۱۳۸٩