بادابادامبارک بادا!

سرانجام  بعد از 31روز ننوشتن به دلائلی همچون :

شلوغ بودن سر و ریخت وپاش بودن دم ودستگاهمان! قطع بودن ای دی اس ال شرکتمان  ! نداشتن حوصله و وقت برای وصل شدن با دایال آپ ِ ذغالی ِ جیز جیگر گرفته ی  خانه یمان! نمونه ی تمام کمال ِ بچه مثبت شدن وونشستن سر درس و مشخمان ! امروز ،دراولین روز از آخرین ماه پاییز (ای جان ! طبع ادبی م منوکشته !!) باخودم گفتم دیگه هرطورشده بیام و جمع کثیری از دوستان وچشم به راهانم رو ازنگرانی درآرم ! از خود راضی +آیکون قربون خودم برم!

توی این یک ماهه همش درتکاپوی عروسیه بزرگی بودیم که  به نوبه ی خودش  بزرگترین عروسیه تاریخ فامیل مان اینا بود ! از اون جهت که  یه دوسه ماه پیش،پسرداییم تشریف بردن خواستگاریه دختر خاله مون اینا و عید قربان همه ی مراسم ِ عقد و حنابندون و عروسی وپاتختی  رو به صورت ام پی تیری درسه شبانه روز برگزار کردن و منم که خوراکم عروسی!!   به به .. به قول مامانم اگه سمیه چیزی خواست که نشه تهیه ش کرد، ولش کنین توی یه عروسی، چنان سرش گرم میشه که کاری به کار هیشکی نداره وپاک یادش میره چی میخواسته !! داشتم میگفتم ،خوراکم عروسیه .اونم عروسی ائیکه هم با عروس نسبت نزدیک داشته باشی وعلاوه براون نسبته  ،دوستشم باشی و هم با دامادنسبت نزدیک داشته باشی  ! .اونم عروسی ائیکه همه  ی فامیل  دورهم جم و جور باشن و بساط خنده و جیغ و ویغ واز سروکول هم رفتن پهن باشه .. اونم عروسی ائیکه که به سبک بختیاری ها یی باشه که خیلی باحالن وعروسی هاشون خیلی خیلی باصفاس ! خلاصه که این ماه دستم بدجوری بند ِهمه چیز بودو نمیتونستم که  یک حسابدارتمام وقتمو یادداشت کنم !. ضمن آرزوی خوشبختی و سفیدبختی و ازاین جور چیزا واسه ی این دونوگل ِ نوشکفته ی فامیلمان ، آرزو میکنم دست راستشون روی سر همه ی دم بختی های وبلاگستان باشه ! به جونم اگه جوش خودمو بزنم من !نیشخند

راستی تا یادم نرفته ، ممنونم از سه چهارتا رفیق بامرامی که توی این مدت نگران احوالم شده بودن و باهام تماس گرفتن .وای که چه لذتی داره دوستای آدم نگرانت بشن!قلب

+ سمیه ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱ آذر ۱۳۸٩