شب های احیا،ازبچگی تاحالا!

قبل نوشت:

به بلندبالای آرزوهایم

     اضافه میشود

       یک غروب   و  یک  افطار

      مهمان حرم و سفره ی تو...

  

اصل مطلب:

یادش بخیر..شبهای احیای ده ،پونزده سال پیش ،اذان مغرب که میشیدبا خواهرام ودخترهمسایه هامون میرفتیم مسجد محلمون و یه جای خوش آب و هواشو انتخاب میکردیم وچادر پهن میکردیم و زنبیل میذاشیتم که تا یه ساعت دیگه که برمیگردیم کسی جامون رونگیره و هرقدرم که مسجد شلوغ بشه ،باز برای ما که میخواستیم به اصطلاح تاصبح هی عبادت کنیم و هی خوراکی بخوریم جا باشه !...هرطورشده بودهمه مون سرساعت ده دیگه تو مسجد بودیم ومیشستیم سرجاهامون.یادمه ازتمام اعمال شب قدر،روی اون 100رکعت نماز مستحبیش تعصب خاصی داشیتم و ازهمون بدو ورود به مسجد هرکسی می پریدسرجاش و شروع میکرد به خوندن نمازو انداختن دونه های تسبیح که نشون بده چندرکعت خونده وخدانکنه یکی از دخترها ازبقیه جلو می افتاد!! اونوقت بقیه ی دخترا دیگه عمرن اگه میفهمیدن چی میگن وچی میخونن ،تمام هم وغمشون این بودکه برسن بهش وعقب نمونن...

یادش بخیر که همه چیز  رنگ وبوی پاکی داشت. اونقدر بچه وبی گناه بودم که وقتی موقع قرآن به سرگذاشتن میشد و لامپهارو خاموش میکردن انگاری بهم دنیاروداده بودن!،چون توتاریکی  راحت میتونستم سرم رو بذارم به سجده و بخوابم و اصلا هم به روی خودم نیارم که خواب خوابم! ..چون نمیفهمیدم استغفار یعنی چی ..چون نمیدونستم برای چی باید مث بقیه اشک میریختم ومیگفتم العف ،العف...چون معنی هیچ کدوم از صفات غفارالذنوب وستارالعیوب و قابل التوبات رو بلد نبودم...نمیفهمیدم حاجت یعنی چی ..حاجتمندیعنی کی...

اما حالاشبهای قدرکه میشه، معنی تمام صفات خدارو از برمیشم...دعای جوشن که میرسه به این فرازهاش:

 یَا دَلِیلَ الْمُتَحَیِّرِینَ یَا غِیَاثَ الْمُسْتَغِیثِینَ یَا صَرِیخَ الْمُسْتَصْرِخِینَ یَا جَارَ الْمُسْتَجِیرِینَ یَا أَمَانَ الْخَائِفِینَ یَا عَوْنَ الْمُؤْمِنِینَ یَا رَاحِمَ الْمَسَاکِینِ یَا مَلْجَأَ الْعَاصِینَ یَا غَافِرَ الْمُذْنِبِینَ یَا مُجِیبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرِّینَ

درمانده ترازهربنده ای ،خدارو با هزاران امید صدامیزنم ..چون بزرگ شدم و سنگینی گناه رو روی دوشم حس میکنم..چون میدونم اگه امسال بخشیده نشم، من میمونم وگناهای روی هم تلمبارشده...صداش میزنم چون محتاجم صدامو بشنوه ..چون میخوام یه نگاه بندازه به کلاف گره خورده ی زندگیم و برام بازش کنه...

خورده گفته هام:

* گاهی آنقدر نزدیک دارمت، که "فاصله " ازبودنش بینمان، خجالت می کشد...

**  خدایا ما اگه این م م لکت خوش وخرم رو ،این دست اندرکاران ومس ئولین زحمت کشش رو،این رئ یس ج مهور خوش بیان و خوش مشربش رو که هردم ازباغش بری میرسد ،نخوایم ببینیم ،باس چیکارکنیم؟ ای بابا !شیطونه میگه بذاربرو خارج ،گوربابای  روزنامه ها وتیتر فرارمغزها زدنشون ها!!‌:دی

 

 

+ سمیه ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۱ شهریور ۱۳۸٩