سلام ملیکم دنیای مجازی!

قبل نوشت :

آخیــــــــــــــــــــــــش! بالاخره این طلسم ننوشتن ونبودن و نشدن اومدن و هی کارداشتیم وهی یه سر می اومدیم و هی می رفتیم و هی بعضیام  فک کردن دیگه نمی یایم ومام به سرنوشت مث خودشون دچارشدیم وهی بعضی ترها فکرمیکردن من ازعهده ی کارای شرکت برنمیام و دست می برم تو حسابا وبه جرم اختلاس مختلاس می گیرندم ودیگه نمیام اینجاواینا واینا وغیره وغیره شکست!!!از خود راضی

اصل مطلب:

راستش درراستای این غیبت کبرائی که داشتم،انقده حرف نزده و تعریفای نکرده واخبارای دست اول دارم  که نمیدونم ازکجاش شروع کنم خواهر!(آیکون سمیه خبرو!)

از اخبارشرکت بگم که  چن روزقبل ازشروع ماه رمضون ،یکی از آقایون همکارمون که دوسه ماه پیش  تصادف وحشتناکانه ای کرده بود، چون یه مقدارحالش بهترشده بود ومیتونست باپاهای خودش راه بره ،قرارشد بیادشرکت و ازاونجائی که آقای رئیس  درسلیقه و ملیقه و ذوق وموق واستعداد ماخانومای شرکت شکی نداشت، بهمون گفتش که شرکت رو تزئین کنیم و بند وبساط استقبال شکوهمندانه و سورپرایزکنانه رو از همکارتصادف کردانه مون بعمل بیاریم! مام خدای سلیقه  و بریز وبپاش!از خود راضی هرکدوممون مسئول یه چیز شدیم که دراین بین الحق والانصاف مث همیشه خانوم صاد عزیزمون، با درست کردن یه کیک بزرگ که آرم شرکت روش بود همه مون رو درحد یه عالمه ی گنده ذوقوند ! همه بچه ها سعی کرده بودیم زود بیام و تا اونجایی که می تونستیم درودیوارشرکت رو بادکنک زدیم و کاغذرنگی و زرق وبَرَق مالی کردیم  و بساط منقل و اسفند روهم راه انداختیم! دیگه تا اومدن آقای رئیس وخانومش  همه چیز آماده بود وفقط مونده بود همکارتصادف کردانه مون ازراه برسه وازهیجان این استقبال هنگ کنه ! مخصوصا اینکه براش (بازم به ذوق و سلیقه ی وافرخودمون!بهله) یه شاخه گل نقره و یه قاب نقاشی خوچگل و یه دسته گل بزرگ وطبیعی خریده بودیم و هی میگفتیم خوش به حالش! کاش مام تصادف کرده بودیم!!!نیشخند

خلاصه اونروز همکارتصادف کردانه مون نزدیکای ساعت 10بود که  درشرکت رو زد و تا اونهمه عظمت و شکوه رو دید طبق برنامه ، هنگ کرد !! و مام کلی خوشحال شدیم ازسلامتی دوباره ش وخندیدیم و کیک خوشمزه خانوم صادرو بریدیم وخوردیم و فیلمبرداری کردیم و من هم با اجازه تون یک دانه سوتی درشت و تپل دادم( و عمرن اگه بگم چی بود که شماها بهم بخندین !!از خود راضیشیطان

از جاهای دیگه هم کلی اخبار تر وتازه داشتم که بگم ولی چون الان کلی حال ندارم و اصلندشم نمیخواستم که بگم روزه ام چون ریا میشه واین صوبتا ،از گفتن بقیه شون پشیمون شدم!نیشخند

خورده گفته هام:

* ... ! این سه نقطه گویای یک دنیا حرف ته نشین شده ی دلمه.حرفائی که انگار باید همون ته بمونن...

**گفته بودم "خانوم صاد "آخر هنره آیا؟ من قربونش برم !خیلی ماهه این دختر.از هرلحاظی که فکرشوکنی خانومه!...(به جون خودم چون عروس بزرگتم این تعریفارو نمی کنم آنیشخند)

*** هیچ ماه رمضونی به اندازه ی ماه رمضون پارسال بهم خوش نمیگذشت! دوستش داشتم ..دوستم داشت..از همون روزاولش ،ازهرلحظه ش استفاده میکردم و یه ذره احساس بندگی داشتم ...امسال تاالان به غیراز اشکی که دم افطار ریخته م کاری برای خودم نکرده م...

+ سمیه ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ٢٤ امرداد ۱۳۸٩