ورزش همراه با لرزش!

قبل نوشت:

الان بیست و پنج روزه که،  در بند و و پابند واسیر وگرفتار ودچار حساب کتابم ! یعنی درحسرت یه اپسیلون استفاده از اینترنت مفتی! حیف واقعا .  واقعا حیف  ! نیشخند

اصل مطلب:

مدتیه(منظورم ازامروزه!نیشخند) که خفن وار تصمیم گرفتم هرروز ورزش کنم و نذارم این حرفه ی مغز داغون کنمون،  ذهن و جسمم رو خسته کنه و شبا بجای روی خندون ،آه و ناله و وای اینجام وای اونجام روببره واسه مامانم اینا !  امروز صبح  ساعت هشت ونیم بودکه منشی شرکت بهم زنگ زد که خانوم ...! شما کجایین ما پشت دریم ! قشنــــــــــگ 2زاریم افتاد که آقای "ت " کلید شرکتو داشته نیومده وبچه ها فک کردن کلید پیش منه و آقای "ت "هم ،حالاحالاها نمیاد ومیشه به این بهونه یه ساعتی جیم شد تپل !!از خود راضی بخاطرهمین به خانومای شرکت گفتم که بپرین تو پارک که تا یه ساعت دیگه الافیم پشت در! پارک رفتنمان همان وجوگیر شدن تپل مان هم مبنی براینکه از فردا حتما سر ساعت هفت اینجائیم هم  همان ! دیدن صحنه چادرکشی شهرداری دور و بر دستگاهای ورزشی واینکه خانومها می تونن راحت وآزاد برن تواین محوطه و ورزش کنن همچین ذوق زدمون کرد که به محض ورود به داخل اونجا ، مقنعه و مانتو وزندگانی رو فِرت کردیم و پریدیم رو دستگاهانیشخند!انقده خوب بود !انقد خوب بود که نگو ! موی باز وتاپ وشلوار ونسیم خنک پارک واحساس مثلا آزادی دربلاد اسلامی وباخیال راحت ازبابت اینکه کسی الان زل نزده به حرکاتت ! درهمین حین واوضاع بود که یه هو دیدم یه آقایی قشنگ پرده رو زد کنار وسرش رو گرفته بالا و اومده واستاده وسط فِرت وفِرت به تماشا !!!!!منو بگی به ترتیب این شکلی شدم ! :تعجباسترس  عصبانیخاک توسرم !!تعجب هی آقازبان برو بیرووووووون!عصبانی یعنی چی؟ مگه کوری نوشته ورود آقایون ممنوع !!؟!! زبانحالا اون یارو رو بگو به ترتیب این شکلی بود:نیشخندنیشخندنیشخند از خود راضی+آیکون یک عددمرتیکه ی پر رو !!!! انقده داد وفریاد کردم  ولی تا اومدن بقیه خانوما ومتوجه شدنشون یارو یه دل سیرمفیوض شده بود ومنم محکم خودمو بغل کرده بودم که مثلا حجابم حفظ شده باشه !نیشخند درهمین حین خانومها همه مسلح شدن به جیغ و ویغ  ویارو تازه راضی شد دست ازتماشا برداره و بره بیرون وتا اومدن مامورای شهرداری برای برداشتن چادرها دیگه دورو بر اونجا نپلکه ! ودراینجا بود که همگی تصمیم گرفتیم قبل از رفتن به شرکت یه دسته گل بخریم ومراتب تشکر وقدردانی خودمون رو بخاطر امنیت بالای  محیط پارک و این دوتا تیکه پارچه که وسط ش زدن ، خدمت شریف شهردار محترم و رئیس اون دکّه ی سیب زمینی بی خاصیت ١١٠ سرپارک برسونیم  !نیشخند

 خورده گفته هام :

* خدا را درهرلحظه اززمان و درهرنقطه ازمکان می توان احساس کرد..

خدایا چرا حس میکنم بندانگشتی فاصله بین مان افتاده است؟ مرا به قدر پلکی که روی پلک بیفتد، تنهامگذار...

** خیلی از وبلاگ هایی که میخوندم  دم تا پس ف.ی.ل.ت .رشدن..! خوبه که نفس کشیدن یا نکشیدن  دست اینا نیست !لابد اونجوری دم تا پس همه رو خفه مالی میکردن !!

+ سمیه ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ٧ تیر ۱۳۸٩