خدایا ، اگه میشنوی صدامو، حالم خیلی بده...کمکم کن

+ سمیه ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱٢ امرداد ۱۳٩٦


...

چقدر دلگیر شده ای وبلاگم...

مثل گنجه ای پراز گرد و خاک ، کنج ِ  زیرزمین ِ تاریک ِ  یک خانه ی قدیمی..

+ سمیه ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۳۱ تیر ۱۳٩۳

 

در فروبَـند که چون سایه در این خلوتِ غم

با کَسَم نیست سرِ گفت و شنود ای ساقی...

+ سمیه ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; ۳ آذر ۱۳٩٢

 

بنشستم ار خموش ، خدا داند و دلـــــم ...

+ سمیه ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ٢٥ مهر ۱۳٩٢

*

قاصدک در دل من ،همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن ِ خویش غریب...

+ سمیه ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; ٧ شهریور ۱۳٩٢

خدای ِ دلهای خُرد!

نا امید از در رحمت به کجا باید رفت

یارب از هرچه خطا رفت ، هزار استغفار...

 

 

 

فقط میتونم بگم به شدت دنبال اونروزائیم که میگن میشینی و به چیزائی که قبلا واسشون غصه میخوردی ،میخندی!

یا عیب از قبل ِ که معلوم نیست تا کی میخاد کش بیاد توی حال ، یا جنس غصه ها یا هم این روزها !...

آ ه  ه  ه  ه  ه ...

الهی و ربی ،من لی غیرک...خدای ِ دل هائی که دیگه دل نیستن...

 

+ سمیه ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ٩ امرداد ۱۳٩٢

مرهم به زخم بسته که راهی نمی برد...

وقتی یک نفر تو زندگی به جائی برسه که فقط به دنبال این باشه که روز وشب هاطی بشن  ، حتی جمعه ها هم میاد سرکار...

صبح و ظهرو عصر جمعه شم سرکارمیگذرونه ..تک وتنها ..کلید میندازه میاد شرکت ...بدون هیچ کلامی ..خودشو غرق اعداد و ارقامی که سالهاست باهاشون سرکله زده میکنه  تا این وقت ِ سال که میشه ، اظهارنامه ی شرکت  دربیاد...

کلنجار میره ..سرشوگرم میکنه ..از این ماژول به اون ماژول می پره ..دسکتاپ شلوغ  و پراز فایل های جورواجورشو وارسی میکنه و هرچی میخاد دم دستش باشه بازمیکنه ...

هی خودشوگول میزنه ..

هی میگه کاردارم ، وقتم کمه ،نباید حواسم پرت بشه ...

اما نمیشه...

بخدا نمیشه ...

مگه دل ِ گرفته این حرفا حالیشه؟...

 

رفرش میشن ...همه ی روزهای ِ گذشته ی پارسال و سال قبل تر وقبلی ترش...همه ی ظلم هائی که بهش کردن..همه ی چیزائی که داشت و ازش گرفتن..همه چیزائی که الان بهش نمیدن..یادش میاد..یاد ماه رمضون ِ پارسال..سال ِ قبلش ..قبل ترش...

گریه میکنه ...خیلی هم گریه میکنه ...زارهم میزنه ...پامیشه دم پنجره یه نیگابه خیابون خلوت وخالی  از آدم میندازه ...ساعت دقیقا سه بعد ظهره ...داغه..خیلی هوا داغه ...از آسفالتهای کف خیابون ، گرما به آسمون میره ...

گریه میکنه ...دلش خیلی گرفته ..زارمیزنه ...

اظهارنامه چیه؟عدد چیه ؟حساب چیه کتاب چیه تراز چیه ؟؟

چه موقعیتیه دختر...

بشین گریه کن...

بعد اون همه مثلا بی تفاوتی  و تو خود ریزی!، الان وقت گریه ست...

+ سمیه ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ٢۸ تیر ۱۳٩٢

مجنون های فانتزی !

چندروز پیش با دوسم سمیه ، به قصدرفتن به یه  سالن آرایش و اپلاسیون و این صوبتا که آدرسشوداده بودن ، داشتیم تو کوچه ی مورد نظر راه می رفتیم و پلاک ها رو میخوندیم..ظاهرن تو کوچه هه یه دانشگاه نمیدونم چی چی هم بود که چندین تا ماشین هم روبروی همون دانشگاهه قطاربه قطار پارک کرده بودن.. یهو چشممون خورد به یه پراید که یه یاروئی اومده بود و واسه یه یاروی دیگه (که به احتمال زیاد یارو اولی پسر بوده ویاروی دومی دختر، ) به شیشه سمت راننده ش ، چندتا گل رز سفید با یه یادداشت چسبونده بود که " آره من دیونه ام ، دیونه ، دیونه "!!

مارو بگی ...ماااااااااااااااااااااااارو بگیییییییییییییی انقده ذوق کرده بودیم که ای خدااااااااااااا، چه باحال ،دم یارو گرم و ایول به وَلش و این حرفا ..همونجا هم سمیه گفت خودکارداری بده یه چی هم ما زیرش اضافه کنیم !! و نوشت :"خوشبحالت ،قدرشو بدون!!"

نمیدونم جریاناتشون چی بوده ولی حدس زدنش کاری نداره ..یا پسره از این خل وضعها بوده که وقتی بهشون میگی نه ،سریش میشن وبازم وقتی می بینن محلشون نمیذاری از در مجنون باز ی و ادای عاشق ها رو درآوردن وارد میشن... یاهم ، یاهم که واقعا از ته دل و عقلش پای این خواستن واستاده و تا به دختره ثابت نکنه  ،ول کن نیست .. که احتمال یای دوم خیلی ضعیفه ..که دیگه همچین پسرائی هستن مگه ؟

نمیدونم ..من اصلا نمیدونم و انقدر زهر  چشیدم توی این مسیر و هیچ خیری ندیدم ، که فقط به دوسم گفتم : خیلی خوش بین نباش  که بهش سفارش میکنی قدرشو بدونه ، اینا همه شون صبح که میشه عاشقن و غروب نشده ، فارغ !...شهر پره از این دیوونه ها !!

 

* خیلی وقته میخاستم بیام ازکارو بارم براتون بگم ولی همه چیز خیلی بد و کسل کننده پیش می رفت.. انشالا تا اخر تیر همه چیز مشخص میشه و من حتی میام سردر وبلاگمم عوض میکنم ! تمام تلاش و تجربه ی ده ساله و ادعاهائی که دارم رو به کارمیگیرم که به هدفم برسم ..

** زنده باد سهام شرکت پالایشگاه تهران که یه شبه بعضی ها رو به تمام معنا میلیاردر کرد!!  یکی از همکارا تعریف میکرد که یکی از بچه های سازمان (حسابرسی)، 120 میلیونش بعد ازیازده ماه شد 1میلیارد و 110 میلیون تومن! خدائیش به این میگن خرشانسی!لابد پدرسوخته دیگه هیشکیو نمیشناسه :D البته غلط بکنه که نشناسه الان وقتشه که دیگه من یکیو بشناسه و ده میلیون از یک میلیارد و یکصد و ده میلیونشو خرج دسته گل خواستگاری کنه !! :D

+ سمیه ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۳۱ خرداد ۱۳٩٢

بهشت ِ مجانی...

اگر این شهر بیدهای سرخمیده ی سمت راست رودخانه و کاج های سربه فلک کشیده سمت چپ رودخانه  و هوای بارانی و رزهای سفید و یاسی و قرمز و صورتی و بنفشه های هزار رنگ نداشت ، اگر این شهر میدانی با گنبدهای فیروزه ای و حوض بزرگ  و فواره های دو به دو جفت ، نداشت ،اگر چهارباغ خواجو و خیابان عباس آباد و خیابان مشتاق و درختهای توهم توهم که سقف خیابان ها شده اند این روزها، را نداشت ،  اگر کوه وصخره و قله نداشت ، من چه خاکی برسرم میکردم، کجا میرفتم  ؟

 

+ سمیه ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢