پاست خواهم کرد ای مدیریت مالی دو!

بنظرشما بینَندَ گان ِ عزیز ،اینا  به قیافه شون میاد فقط 16واحد باشن آیا؟؟!

 

 بله دوستان ، از قضای روزگار اینا 16 واحد درسی بیشتر نیستن  ولی قرار است پدر من را به اندازه ی 160واحد درسی دربیاورند لامصتب های بووووووووووق!

بله بله ، همین طور که درتصویر مشاهده می فرمائید ،تمام آن کتاب  ها و جزوه های کوچک وبزرگ به یک طرفه قضیه و آن پدر سوخته ی ایستاده که به زبان ما حسابدار ها مدیریت مالی 2 و به زبان های دیگر اقتصاد مهندسی نام دارد هم به یکطرف دیگرقضیه!

 

     

 

12بهمن ساعت 10صبح تا 2بعدظهر، روز وساعت سرنوشتِ این ترم من و همکلاسی آم شده گویا !

تااون روز نیستم. (آیا کسی بود که نگران من میشد اگر نمیگفتم این را آیا؟!!بود؟ نخیرشم میدونم که نبود!)

 

+ سمیه سمیه ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳ دی ۱۳٩٠

یه جائی ،همین جاهاست.

 

 

 خدا را دیدم امروز.

حتی صدایش راهم شنیدم !

 دیدمش،

نشسته بود در کنــــج دل ِ آن زن ِ ســ ــ ــ رمازده ی ســ ــ ــرگردان ِ کوچه ها

 شنیدمش،

از گلوی همان زن صدایش می آمد ؛

خوشبخت شوی.

خوشــ ــ  ــبخت ِ

خوشـــ  ــ ــبخت ِ

خوشبخت.

ومن شرم دارم از اینکه ، چه کور وچه کر میشوم ،بارها و بارها درگذرازهمین کوچه ها...

+ سمیه سمیه ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۳ دی ۱۳٩٠

قراره که بعله !

صد دانه از  غم

دسته به دسته

بانظم و بی نظم

اینجا* نشسته

 

 

* اشاره دارد به دل ِ شاعر ،درشب یلدا!  :دی

 

 

قراره شب یلدا بابام آبجی های محترمه رو دعوت کنه خونه ی جدید(جریان داره این خونه ی جدید)  ..بعد قراره بساط جوجه راه بندازه برامون. بعد قراره مامانم آش پخته باشه .بعد قراره من همون آشه رو باسرکه وکشک وپیاز داغ و این صوبتا ،بخورم .بعدش قراره انار بخوریم.بعدشم حرف بزنیم .بعدشم بخندیم.بعدشم قراره من اصلا نزنم تو حال شو ن ..قراره منم تظاهرنکنم به خنده های الکیه .قراره بخندم  انگاری، راستکیه  راستکی! قراره محکم باشم ...

چندروزپیش ، دوستام دوره م کردن ..باهام حرف زدن ..هرکدومشون یه نصیحتی کرد منو..ته حرف همشون این بودکه داغون کردی خودتو. برگرد و بگذر و سمیه شو..همون سمیه ی شاد. و من تحت تأثیر قراردادم خودمو  و قسم خوردم.حالا قراره از اول زمستون ،سعی کنم بهاربشم...البته حالا من سعی مو میکنم ، بعد اگه نشد هی نیاین غربزنین به جونم که ال وبل آ ! گفته باشم!  :دی

آرزو دارم یه یلدای شاد برای همه دوستام، چی از این بهتر آیا؟ (آیکون لبخند ملیح!)

یه بازی هم اینجا داریم  راسی ! انقده راحت میشه فهمید من کدومم که نگو!!!

+ سمیه سمیه ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ٢٩ آذر ۱۳٩٠

هرکس به کسی نازد ما به چه کسی آیا؟

اون ترم :

اَ ه ..بسه دیگه ! تا ماخواسیم یه دقه ببینیمت هی میگی درس دارم درس دارم ! کُشتی مارو توئم با این درس خوندنت ! ایش ! حالا 20نشی ،19 که میشی!اشکالی داره (آیا) ؟!!

 

این ترم :

ئه  ! تو مگه درس نداری ؟ هروقت ما تو رودیدیم گرفتی خوابیدی! مگه امتحان میان ترم نداری ؟مگه پایان ترماتون نزدیک نیس؟ اینطوری 10 هم نمیشی از هیچ درسی! مشروط میشی! اشکالی نداره (آیا) ؟!!

 

سایرتوضیحات :

یه مرض گرفته م تپل و اسیدی!مرض کتاب گریزی،جزوه گریزی.(عین شعرشدگویا!!).اونم علیرغم وقت آزادی که بیشتر از ترم های قبل دارم.

هیچ دعائی هم به ذهنم نمیرسه درحق خودم کنم بلکم تواین یه ماهه باقی مونده اِل بشه و  من شاید بل بشم ...این مشاوره هم که انقده ناامیدم کرد که گفت تو که رشته ت حسابداریه نباید درساتو میذاشتی به این حد تلنباری برسه ..گفت اگه از دوهفته پیش هم شروع میکردی باز بعید بود بتونی درسی مث مدیریت مالی رو پاس کنی..بنازم به مشاورمون الان آیا یا به خودم اونوخ ؟!

+ سمیه سمیه ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ٢٥ آذر ۱۳٩٠

حسابداری؟حسابرسی ؟پس مبارکت !

به  یاد آذر 88.

به یاد اون روزائی که هیچ غمی اجازه نداشت ذوق زندگی رو ازم بگیره ..

به یاد اون روزائی که بهترین دوستای وبلاگیم بهترین روزای زندگیمو شکل میدادن ...

این پست تکراری که توی همون آذر 88 نوشته شد رو یه بار دیگه میذارم چون اون قلمی که فقط شاد وشنگول می نوشت ، مدتیه بی جوهر شده ...

روز همه همکارای عزیزمجازی وحقیقی ،همه ی هم رشته ای های گرامی مبارک ..بهتره بگم سوم تا نهم دسامبر ، هفته جهانی حسابداری مون مبارک !

.......................................

پست ویژه با نون اضافه(پست شماره 88 آذر 88 که فقط اون نارنجی هارواضافه کردم امسال !)

من بسیاربسیار بسیاران بس بسیاران بسیار بسیار بســــــیـــــــــار!!! تکرار میکنم باز ،بسیار بسیار بسیاران بس بســـیـــــــــار (و دیگه چون نمی خوام حمل برخودستایی بشه دیگه تکرار نمی کنم !) به خودم تبریک عرض می نمایم  وتا پایان  این پست به ازای هرخط ،یک آیکون" قربون خودم برم" رو پیش بینی می کنم!! این تبریکات ِمن به خودم وبه تبع، دیگران به من وباز من به دیگران ( فقط حسابداران!) بخاطر اینه که فردا یه هفته بسیار بسیارخجسته ومیمون آغاز میشه و از اونجاییم که ماطبق معمول کم الکی نبوده ایم ونیستم و خارجکی هستیم ، اصلا درتقویم ایرونی نامی از  این هفته برده نشده وفقط خارجکی ها وخارج رفته ها وحالا شاید این وسط مساط ها بعضیا هم میدونن که فردا 3دسامبره و تا 9 دسامبر هرروزش "روز جهــــــــــــــــــــــــــــــــانی حســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــابداری" هستش و گفتم که شماهام بدونین تا یه کم مث ما باکلاس شین (لازمه بگم آیکون قربون خودم برم رو آیا؟!)نیشخند

 من رو الان تصور  کنین که وایستادم ! بعد چون از بچگی به سرصف رفتن علاقه داشتم باز تصورکنین سرصفم ویه بلندگو هم جلومه و دارم  اینارو میگم :

روز جهانی حسابداری رو به تمام حسابداران ،حسابرسان ، حساب سازان ! (که خودم درصدرشانم!) نیشخند و جهت پاچه خواری به تمام ممیزان وسرممیزان وته ممیزان وماموران دارایی(جهندم و ضرر!!)و  کلیه همکاران بخش مالی درهرنقطه ای از جهان که هستند تبریک عرض می نومایم ! مبارکا باشه ایشالا! مبارکا!!!

باری !!

تا یادم نرفته از همه واجبتر به دوستای دست چپم که به هرنحوی یا حسابدارن یا دانشجوی  حسابداری ان یا میخوان برن رشته حسابداری یا دوست داشتن حسابدار بشن یا من و دوست دارن هم تبریک می گم!! (آقا دستتم خورده باشه به ماشین حساب، قبوله !! به تو هم تبریک میگم !!نیشخند شی کارکنم دیگه !جهندم وضرر!!)

تبریک ویژه به : (شرمنده اگه کسی رو جا انداختم ،بذاره به حساب اینکه نمی دونستم ! )

جناب مجتبی فرخی (نسیم گلشن جان ) حسابرس ارشد!

الهه خانوم (دنیای بانو الهه ناز)  حسابدار

آقا کمال وکمال آقا ( خاطرات ویژه و من وزندگیم ) مدرکشو که داره ولی کارش رو تا اونجایی که من میدونم نه!  

امین آقا (چرتکه هشتاد وهشت)  دانشجوی حسابداری

فرزانه  خانم (آندم که با توام ) دانشجوی حسابداری

تیام خانوم   -دانشجوی حسابداری

آقا وحید ( که دانشجوی حسابداریه ویه روز برام کامنت گذاشت که دوست داره معروف شه ! ولینکش کنم!... آخه داداش من معروفیت به چه دردت میخوره ! ؟ حالا ما که هستیم چی شده یعنی ؟از خود راضینیشخند اصلا چیز به دردبخوری نیست اصلا!)

اقا حسام  که امسال به جمع دوستای حسابدار وبلاگی پیوستن.هرچند بعضی ازهمین دوستانیم که لینکشون توی سال 88 فعال بود الان دیگه بیخبرم ازشون متاسفانه.

خلاصه که به همین مناسبت فرخنده دست شما خانوم ها رو به گرمی فشارمیدم ! وآقایونم اجازه دارن فقط نگا کنن!!شیطان

+ سمیه سمیه ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱٧ آذر ۱۳٩٠

دیگ بشوی و شوی بجوی !

امشب دیگ های نذری شب دهم  رو خودم تک وتنها  شستم وآب کشیدم. ( تف به ریا البته شم!) :دی

خیلی سنگین  وچرب و چیلی بودن.  هرکی رد میشد یه متلک بهم مینداخت که جوگیر شدم و دیگه کاریشم نمیشه کرد ! برای بلند کردن و این ور اون ور کردنشون هم ازهیچ مردی کمک نخواستم!  همه خونواده مون درتدارک این بودن که شام رو به دست مردم برسونن ..دیگ پشت دیگ خالی میشد و من عشق اینوداشتم که بشورمشون.

تموم که شد اومدم وسط شلوغی و داد زدم  : سلامتی و خوشبختی و عاقبت بخیریه دیگ بشورهای مجلس  صلوات !! ( تف به ریاش که کاملا مشخص بود رودیگه نگفتم البته شم!! )یه نفرهم  بلند گفتش ایشالا سال دیگه شوهر سمیه خانوم بیاد وایسته شام بکشه ودیگ  خالی کنه بده دستش که بشوره !! وملت هم همگی  انگاری که  پاشون رفته باشه روی یه سیم لخت برق  ،پریدن تو هوا و گفتن وااااااااااااااای  ایشاااااالا!

بعد که واسه مامانم تعریف کردم ،اخماشو میکنه توهم ومیگه ،همینو میخواستی پررو؟!!!

  خورده گفته :

* آقای باقرلو  چندوخت  پیشا یه بازی رو ترتیب داده بودن که علیرغم ناکوک بودن کیف م ، شرکت کردم چون واسه ماهائی که سرکار میریم بازیه جالبیه. موضوعش گذاشتن عکس از محل کارمون بود.عکسی که من فرستادم مال محل کار قبلیمه .جائی که بخاطر وجود خانوم صاد عزیزم ،هیچوقت فراموشش نمیکنم ..اگه دوست داشتین اینجاپیداش کنین ! ازمحل کارجدیدمم یه عکس توی ادامه مطلب گذاشتم.

 **عنوان این پست فقط جنبه تزئینی داره،گفته باشم !

ادامه مطلب
+ سمیه سمیه ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱٦ آذر ۱۳٩٠

آنچه یافت می نشود

از هشت سال سابقه شغلی م .

ازدانشگاهی که یه زمان اومدن بهش برام آرزو بود وازجزوه هائی که بین بچه های دانشکده دست به دست میشه که کپی بگیرن!

ازثنا و امیرحسین و آرین و هستی که همگی زیر چهارساله شونه وبا صدای قشنگ ِبچه گونه شون بهم میگن خاله سمیه.عمه سمیه ..

ازموبایلم. از  لپ تاپ درراهم  حتی که اگه صبرکنم تا آخر ماه میرسه!

از سجاده م.چادرنمازم.

ازیک جفت شمعدونی کریستالی که مامانم با دنیایی ازشوق واسه خونه وزندگی آینده ای که بنظرش نزدیکه برام خریده .

از وبلاگم و دوستائی که ازطریقش وارد زندگیم شدن.

ازکوهی که بارها تنهائی و وسط هفته رفتم به دلش و واسش داد وجیغ وبیداد وهوار کردم ..

ازپالتوهام ..چکمه هام..شلوارهای جین م.

از...

از...

از...

از...

ازاینا توقع ندارم انگیزه باشن واسه زندگیم چون بیشترازاین توی این 27سال زندگی ازشون ساخته نبود..

من انگیزه ای تموم  نشدنی میخوام ..انگیزه ای که باهیچ ماشین حسابی نتونم حسابش کنم که چند تاست ...انگیزه ای که قلوپ قلوپ ازش سربکشم ...

من خسته م از بس آدم های روزگارم چَک وچوله بنظرم میان..

+ سمیه سمیه ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ٧ آذر ۱۳٩٠

شهرم، اصفهان "درد" ناک است...

وقتی از روزگار پیاده روی درحاشیه ی زاینده رود و هیجان و خنده های بی هوا و پرصدا به روزگار بی حوصله گی و بدبینی ِ مطلق نسبت به همه چیزرسیده باشی ، وقتی به هرکجای شهرت  که قدم میگذاری ،چشمت به هرنقطه ای که میخورد ،لبت را گازبگیری و

بی اختیار بگوئی ا َه ، لـــ ـعــــ ـــنتــ ـــی. . .

دیگر فرقی برایت نمیکند رود این شهر به روزهای زیبائی بی وصفش برگشته است یانه .درد دارد ،رفتن به حاشیه ی این رود ودیدن درخت  بید سرخم کرده ی پل آذر وآن نیمکت چوبی زیر همان  درخت . دردش دوچندان است  اگر ، پائیز باشد . سرد باشد . خورشید مشغول رفتن باشد،آسمان نارنجی ونیلی وسیاه باشد و اذان مغرب  هم ازراه برسد...

 

 

انقدر دل سردمان کرده این زندگی ،  فکرکنم تنها کسی باشم که ساکن اصفهانم واین چندروزه نرفتم که زنده شدن رود را ببینم.فقط نیت کرده ام ،به رسم گذشته ، یکی ازهمین  عصرهای سرد،  برای پرنده های مهمان ، نان و پفک ببرم ،فقط همین!

 

 

* عکس ها،حاصل سرچ هستن.ازعکاس عکس اولی که دقیقا دست گذاشته روی دل صاب مُرده ی من  ،متشکرم !

 

**بعضی از ادمها ،وقتی میخوان جمله شونو تموم کنن وخدافظی کنن ،به جای :"قربونت " میگن:  " یاعلی!" .من این آدمها رو بی اختیار،دوست میدارم، دیگه حساب کن خود امام علی رو چقدر دوست دارم ولی همه جای شیعه بودنم میلنگه...یاعلی،منو ببخش.

 سه شنبه  ی همین هفته، برهمه مبارک!

 

***یه صحبت مهم به دوستائی که آی دی یاهوی من رو دارن.سیستم محل کارم ویروس یاهو مسنجر گرفته ومن تا قبل ازاینکه از محمد بپرسم نمیدونستم این یه ویروسه ! به سبکی که وقتی آی دیت روشنه ، ماوس مثل روانی ها شروع میکنه به حرکت وتمام پنجره های دوستات رو بازمیکنه وسریع برای همه شون آدرس لینک میفرسته.بعدازاون هم کاشف بعمل اومدم که لینک هائی که میفرسته غیراخلاقی و مزخرف هستن.الان من باید ویندوز سیستمم رو عوض کنم .این رو گفتم که اگر کسی ازدوستان ازمن آف یا پیامی داشت که حاوی لینک بود،اصلا بازش نکنن که سیستمشون ویروسی نشه وتصورشون ازمن خدائی نکرده خدائی نکرده ،اونی نشه که احیاناً موقع دیدن لینک هابه ذهنشون رسیده!لعنت خدا برسازنده ی  ویروس ها خلاصه! ممنان دوستان ودوستان ممنان!

+ سمیه سمیه ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ٢٢ آبان ۱۳٩٠

آموزش نگهداری از نوزاددر بیست دقیقه!

 

آرین ، بچه ی 3ماه و خورده ای خواهرمه (ای جاااان . خاله به قربون اون دستای تپل و قشنگش که چال چالیه !) که چن شب پیشا ،به مدت بیست الی سی دقیقه به دستای  من سپرده شد تا مامانش بره سراغ یه کاری و بیاد ! ازاونجائی که هم شیرش رو خورده بود وهم تازه ازخواب بیدار شده بود ، پس طبیعتا هم اخلاقش شنگول منگول بود و هم مامانش با اطمینان کامل واسه همون بازه ی زمانی بیست  الی سی دقیقه سپرده ش به من ! خب مام خیرسرمون بعد از چهار بار خاله و عمه شدن ،مثلا باید بلد شده باشیم توی بیست الی سی دقیقه چطوری یه نوزاد رو نگهداری کنیم .خواهرمون هم  بچه ش رو  با دلی خوش و خرم به خاله ی مهربونش میسپاره و یواشکی میره سراغ کارش !

توی پنج دقیقه اول رابطه من و آرین بسیار خو ب بود و هیچ مشکلی با این قضیه که اون خوابیده باشه روی پاهام و من واسش شکلک دربیارم وهرهرهر بخنده نداشتیم ،تا اینکه از دقیقه پنجم به بعد متوجه شد که  مامانش  اون اطراف نیست وشروع کردبه اِهن واوهون کردن ! مام پاشیدیم بغلش کردیم و ازاین سراتاق به اون سراتاق راه رفتیم  و هی تکونش دادیم  و  پیس پیس کردیم  و شعرخوندنیم که  : یه توپ دارم  قل قلیه و... گنجیشکک اشی مشی و ...  اتل متل توتوله و ..یه آقا بود یه گربه داشت و ...دیگه هرچی شعر جوات بود که از بچه گی تو ذهنمون مونده بود ریختیم وسط  !

بعد دیدم ساکت که نشده هیچ ، به شدت اهن واوهون  کردنش هم اضافه کرده !اینجا بود که متوجه شدم نوزاد سه ماه و خورده ای با شعرومعر سرگرم نمیشه ! منم صندلی چرخدار پشت میزکامپیوتر رو کشیدم وسط اتاق ونشستم روش وهمینطور که آرین بغلم بود به سرعت هونصد  دور چرخیدم تا بلکم شبیه شهربازی ای چیزی بشه و ساکتش کرده باشم ! یهو دیدم صداش در نمیاد و وقتی شهربازی کذائی ایستاد ونگاهش کردم دیدم  از ترس چشاشو بسته  و داره عینهو چی می لرزه (ای بمیرم بااین ایده ام من !)

اینجا بودکه متوجه شدم  نوزاد 3ماه و خورده ای  با هیجان سرگرم نمیشه ! بعد واسه اینکه دوباره ساکتش کنم حس کردم گرسنه ش شده که نا آرومی میکنه ،بردمش سریخچال و یه ذره عسل گذاشتم دهنش! همچین که عسل رسید به دهنش ،دیدم تمام لبش مچاله شد! شروع کرد به گریه کردن ! مونده بودم چه خاکی توسرم بریزم یه وقت نره تو گلوش! عینهو چی التماسش میکردم که خاله توروخدا تف ش کن ،غلط کردم خاله !!استرسمگه دهنش باز میشد!! سریع دستم روخیس کردم و تمام لب ولوچه ش رو پاک کردم بعد دیدم زل زده تو چشام و هیچ پلکی هم نمیزنه ! بهش گفتم چت شده خاله توروخدا اینجوری نگام نکن ، یه چیزی بگو ،که همون لحظه با خیس شدن آستین لباسم  و دامن و زندگانیم ، فهمیدم که اون نگاه کردن واون سکوت سنگینش، چه معنی عمیقی داشته و من نمیدونسم !

کلی فوش دادم به خواهر م که چرا مای بی بی ش نکرده بود و حالا من چیکارکنم آیا و اه اه اه وایش ایش ایش و چقدر جیش مالی شدم .بعد تصمیم گرفتم برای جلوگیری از وقوع مجدد همچین حادثه ی پیش بینی نشده ای ،مای بی بی ش کنم! درهمین راستا ،انقده این ور و اون ورش کردم و بالا وپائین ش  کردم وگریه کردتا بالاخره دکمه مای بی بی ش بسته شد وواسه خودم یه کف مرتب زدم .بعد وقتی میخواستم شلوارش رو بپوشم چنان فیلمی داشتم که اگه الان بذارم ببینمش فقط باید زار بزنم تاعمق فاجعه بیاد دست ببننده! !! بسکه این پاچه ش  رو که می پوشوندم ،اون یکی پاچه ش رو درمی اورد وبعد از هونصدمین بار ، بالاخره هردوتا پاچه ش رو بطور همزمان پوشوندم بهش !

خلاصه توی این بیست الی سی دقیقه تمام سختی های بچه داری رو با پوست و استخونم لمس  کردم و وقتی مامانش اومد بجای اینکه دهن باز کنه و بهش بگه چقد واسش زحمت کشیدم تو همون بیست الی سی دقیقه  ، زرتی زد زیر گریه انگاری که به بند کشیده بودمش پدرسوخته رو !

ازهمون چن شب پیشا بود تا الان که متوجه شدم نوزاد داری اصلا تو کت من نمیره و یه نوزاد تاوقتی که سیرباشه و خوش اخلاق باشه و گریه نکنه و مریض نباشه و جیش نکنه وبذاره که هی بوسش کنیم ، میتونه نوزاد خوبی بشه واسه آدم که ازش نگهداری کنه وگرنه من یکی که هیچوقت نمیذارم نوزادی بیاد تو زندگیم !نیشخند

+ سمیه سمیه ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱٧ آبان ۱۳٩٠

خطی که شما باشی!

   

        قانون اثبات شده ایست که این دوخط هرگز به هم نمیرسند،

        مگر اینکه یکی یا هردوی آنها بشکنند،

        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

       ومن* می گویم ، هیچ رقمه  نمی ارزد که بشکنی ، تا برسی!

     

    

 

 *درنظرداشته باشید که من کم الکی نیستم ! :دی باحساب کتاب ودم ودستکم هرچی بالا پائین کردم دیدم نمیشه ! والا با این خط هاشون :دی

 

+ سمیه سمیه ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ٦ آبان ۱۳٩٠